عمولغتنامه دهخداعمو. [ ع َ ] (از ع ، اِ) عم عربی است که در تداول فارسی عمو گویند. برادر پدر. عم . افدر. اودر. کاکا.رجوع به عم شود. || گاه به مردم عامی یا به دوستان نزدیک خود نی
عمولغتنامه دهخداعمو. [ ع َم ْوْ ] (ع اِمص ) گمراهی . (منتهی الارب ). ضلال . || خواری و فروتنی . ذلت و خضوع . (از اقرب الموارد). || میل کردن به چیزی . (منتهی الارب ).
آمولغتنامه دهخداآمو. (اِخ ) رود آموی . آمُل . آمویه . جیحون . آمودریا. اُقسوس . آمون . آب . رود. آبهی . نهر. ورز. || نام شهری بکنارجیحون . آمُل . و نام قلعه ای هم بدانجای : ریگ
عمو زنجیرباففرهنگ انتشارات معین(عَ زَ) (اِمر.) بازی جمعی کودکانه که در آن بازیکنان دست یکدیگر را می گیرند و با گفتن جمله هایی به دور یکی از بچه ها که در وسط نشسته می چرخند و همین طور همه به ن
cousinدیکشنری انگلیسی به فارسیعمو زاده، خاله زاده، عمه زاده، پسرعمو یا دختر عمو، پسردایی یا دختر دایی