امآقلغتنامه دهخداامآق . [ اَم ْ ] (ع اِ) ج ِمؤق و مأق و موق و ماق . جمع دیگر این کلمات آماق است و دو کلمه ٔ اخیر به امواق نیز جمع بسته شود. کنج چشمان و یا دنباله یا کنار آنها
امآقلغتنامه دهخداامآق .[ اِم ْ ] (ع مص ) اِماق . در مأقة درآمدن و هُکّه زده شدن مردم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). در حدیث آمده : ما لم تضمروا الاماق ؛ که مراد غیظ و گریستن است
عماقلغتنامه دهخداعماق . [ ع ِ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از معجم البلدان ). وادیی است . (از تاج العروس ).
آماقلغتنامه دهخداآماق . (ع اِ) ج ِ ماق . گوشه های چشم از سوی بینی .بیغوله های چشم از جانب اِنسی . کنج چشم از درونسو.
عمعق بخاراییلغتنامه دهخداعمعق بخارایی . [ ع َ ع َ ق ِ ب ُ ] (اِخ ) مکنی به ابوالنجیب و ملقب به شهاب الدین و امیرالشعراء. ازشعرای اوایل قرن ششم هجری در ماوراءالنهر بود. تخلص او را برخی ع
عمعق بخاراییلغتنامه دهخداعمعق بخارایی . [ ع َ ع َ ق ِ ب ُ ] (اِخ ) مکنی به ابوالنجیب و ملقب به شهاب الدین و امیرالشعراء. ازشعرای اوایل قرن ششم هجری در ماوراءالنهر بود. تخلص او را برخی ع
حمیدالدین بخاراییلغتنامه دهخداحمیدالدین بخارایی . [ ح َ دُدْ دی ن ِ ب ُ ] (اِخ ) پسر حکیم عمعق . از شاعران مشهور است که بهمه ٔ کمالات متصف بود. رجوع به مجمع الفصحاء ج 1 ص 197 شود.
کاشهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهیخ نازک روی آب: ◻︎ گرفت آب کاشه ز سرمای سخت / چو زرینورق گشت برگ درخت (عمعق: ۱۹۵).
کلاکویلغتنامه دهخداکلاکوی . [ ] (اِ) مرحوم دهخدا در یادداشتی آرند: «در بیت ذیل عمعق آیا کلاهوی است ، در شاهنامه دیده شود.آیا کلاهوی اعور بوده ؟»خری زیر من چون خبز دوک لیکن بر او م