عمرو و زیدلغتنامه دهخداعمرو و زید.[ ع َ رُ زَ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) (از مبهمات است ) بجای فلان و بهمان بکار رود. این و آن : تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دل عیبم نکرد هیچ کسی هر
تاج الدینلغتنامه دهخداتاج الدین . [ جُدْ دی ] (اِخ ) کندی زیدبن حسن بن سعید بغدادی مقری نحوی . نامه ٔ دانشوران در ترجمه ٔ احوال او آرد: کنیتش ابوالیمن و از بزرگان علمای ادب و نحو است
بکرلغتنامه دهخدابکر. [ ب َ ] (ع ضمیرمبهم ) مأخوذ از تازی ، کلمه ٔ مبهم است : عمر وزید و بکر مانند فلان و فلان . فلان و بهمان : گفت آری گر وفا بینم نه مکرمکرها بس دیده ام از زی
ابوالدرداءلغتنامه دهخداابوالدرداء. [ اَ بُدْ دَ ] (اِخ ) عویمربن عامربن مالک بن زیدبن قیس ، یا عویمربن قیس بن زیدبن امیه ، یا عویمربن عبداﷲبن زیدبن قیس بن امیةبن عامربن عدی بن کعب بن
مسروقلغتنامه دهخدامسروق . [ م َ ] (اِخ ) ابن أجدع بن مالک همدانی وادعی ، مکنی به ابوعائشه . از زهاد تابعین و از اهالی یمن است . و چون فرزند ذکور نداشت و او را دختری به نام عائشه
زاهدلغتنامه دهخدازاهد. [ هَِ ] (ع ص ، اِ) آنکه چیزی را ترک گوید و از آن اعراض کند. (از اقرب الموارد). || آنکه دنیا را برای آخرت ترک کند. (المنجد). آنکه خواهش و رغبت دنیا ندارد و