عمدلغتنامه دهخداعمد. [ ع َ ] (ع اِ) کوشش .(منتهی الارب ). بطور جد و یقین : قطعه عمداً علی عین ،و عمد عین . (از اقرب الموارد). || نیک راست و یقین . بیگمانی . (منتهی الارب ). بطو
عمدلغتنامه دهخداعمد. [ ع َ ] (ع مص ) ستون نهادن چیزی را و ایستاده کردن به آن . (منتهی الارب ). سقف و امثال آن را بوسیله ٔ ستون به پا داشتن و محکم داشتن . (از اقرب الموارد). ||
امدلغتنامه دهخداامد. [ اَ ] (هزوارش ، اِ) هزوارش امد یا امد پهلوی ، همو بمعنی همیشه ، الی الابد. در عربی بمعنی غایت و منتهی شی ٔ و اجل است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). هنگام
عمد معنویلغتنامه دهخداعمد معنوی . [ ع َ دِ م َ ن َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح تصوف ) عبارت است از روح عالم و قلب آن و نفس آن . و آن حقیقت انسان کامل است . (از کشاف اصطلاحات ال
عمد معنویلغتنامه دهخداعمد معنوی . [ ع َ دِ م َ ن َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح تصوف ) عبارت است از روح عالم و قلب آن و نفس آن . و آن حقیقت انسان کامل است . (از کشاف اصطلاحات ال
عمداًلغتنامه دهخداعمداً. [ ع َ دَن ْ ] (ع ق ) بقصد و بعمد و بطور اراده و اختیار. (ناظم الاطباء). اگر در امری ناکردنی جرأت نمایند و قصد را در آن مدخلی بود، چنانچه گویم فلان مرضی