امامفرهنگ مترادف و متضاد۱. معصوم ۲. ولی ۳. پیشرو، پیشوا، راهبر، راهنما، رهبر، شیخ، قاید، قدوه، قطب ۴. پیشنماز ≠ ماموم
اماملغتنامه دهخداامام . [ اِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ آم ّ. (متن اللغة). قصدکنندگان . (ناظم الاطباء). رجوع به آم شود.
اماملغتنامه دهخداامام . [ ] (اِخ ) (یعنی محل اجتماع ) و آن شهری بود در طرف جنوب یهودا، که موضع آن محقق نیست و بعضی از نویسندگان این لفظ را به کلمه ٔ حاصور افزوده و حاصور امام گف
عمامةلغتنامه دهخداعمامة. [ع ِ م َ ] (ع اِ) زره خود که در زیر قلنسوه پوشند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مِغفَر. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغ
عمامرةلغتنامه دهخداعمامرة. [ ع َ م ِ رَ ] (اِخ ) نام عشیره ای است در ناحیه ٔ بنی عبید، در منطقه ٔ عجلون . اصل آنان از کرک است . (از معجم قبائل العرب عمر رضا کحالة از تاریخ شرقی ال
عمامةلغتنامه دهخداعمامة. [ع ِ م َ ] (ع اِ) زره خود که در زیر قلنسوه پوشند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مِغفَر. (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغ
عمامرةلغتنامه دهخداعمامرة. [ ع َ م ِ رَ ] (اِخ ) نام عشیره ای است در ناحیه ٔ بنی عبید، در منطقه ٔ عجلون . اصل آنان از کرک است . (از معجم قبائل العرب عمر رضا کحالة از تاریخ شرقی ال
عمامرةلغتنامه دهخداعمامرة. [ ع َ م ِ رَ ] (اِخ ) نام یکی از عشایر ناحیه ٔ علویان ، در سوریه است . (از معجم قبائل العرب از تاریخ العلویین تألیف طویل ص 350).