علوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بلند شدن؛ بالا رفتن؛ بلندی؛ بزرگی قدر و مرتبه.۲. بلندقدر شدن؛ بزرگوار شدن. علو همت: بلندیِ همت.
الودیکشنری عربی به فارسیگرداندن , پيچاندن , چلا ندن (پارچه) , زور اوردن , فشار اوردن , واداشتن , بزور قاپيدن و غصب کردن , چرخش , پيچش , گردش
عُلُوّاًفرهنگ واژگان قرآنبلندي - ارتفاع - برتري (درعبارت "نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي ﭐلْأَرْضِ وَلَا فَسَاداً "کنايه است از طغيان به ظلم و تعدي زيرا علو عطف بر
علویلغتنامه دهخداعلوی . [ ع ُل ْ / ع ِل ْ / ع َل ْ ] (از ع ،ص نسبی ) منسوب به «علو» خلاف سفل . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || ملک و فرشته . (برهان )(غیاث اللغات ) (ناظم