المکلغتنامه دهخداالمک . [ اِ م َ ] (ترکی ، اِ) مادگی و انگله از قیطان و امثال آن . مادگی که از قیطان یا چیزی دیگر بیرون جامه دوزند چون دسته و گوشه ٔ چیزی . اخکورنه . عروة: المک
تنظیم شعلهflame adjustmentواژههای مصوب فرهنگستانتنظیم مقدار گرما و نحوة علمکرد شعله در مشعل اُکسیسوخت که به شدت و نوع شعله بستگی دارد
میضاً بیضاًلغتنامه دهخدامیضاً بیضاً. [ ضَن ْ ضَن ْ ] (ع اِ مرکب ، از اتباع ). ما علمک اهلک الا میضاً بیضاً؛ یعنی نیاموختند ترا کسان تو جز آنکه چون کسی از تو سؤال کند از دهان آوازی برآ
بضلغتنامه دهخدابض . [ ب ِض ض ] (ع اِ) مِض ّ بمعنی گفت بلب چیزی شبیه به لا (نه ) در حالی که سؤال کننده طمع در جواب دارد،یقال : ما علمک اهلک الامضاً و بضاً و بیضاً و میضا (بکسر
پرچمفرهنگ فارسی طیفیمقوله: رسانۀ ارتباط . وسیلۀ انتقال اندیشه رق، عَلَم، درفش، لوا، رایت، علمک علامت، سبزوسفیدوقرمز پرچم سفید، تسلیم پرچم سرخ ◄ علامت خطر |قد.| اختر
مکلبینلغتنامه دهخدامکلبین . [ م ُ ک َل ْ ل ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مکلب در حالت نصبی و جری : یسئلونک ماذا احل لهم قل احل لکم الطیبات و ما علمتم من الجوارح مکلبین تعلمونهن مما علمکم اﷲ.