عقیمةلغتنامه دهخداعقیمة. [ ع َم َ ] (ع ص ) مؤنث عقیم . رجوع به عقیم شود. || رحم عقیمة؛ زهدان که قبول آبستن نکند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عقیم . و رجوع به عقیم شود.
عقیدهدیکشنری فارسی به انگلیسیbelief, comment, feeling, idea, mind, notion, opinion, persuasion, sentiment, stand, suggestion, theory
اهزونلغتنامه دهخدااهزون . [ اُ ] (ص ) نازاینده . سترون و به عربی عقیمه . (برهان ) (هفت قلزم ). عقیم . نازاینده . (تحفه بنقل مجمع الفرس ).
استرونلغتنامه دهخدااسترون . [ اَ ت َ وَ ] (ص ) نازا. زنی را گویند که هرگزنزاید و او را بعربی عقیمه خوانند و معنی ترکیبی آن استرمانند است ، چه ون بمعنی مانند هم آمده است . (برهان ق
فسرده پستانلغتنامه دهخدافسرده پستان . [ ف ُ / ف ِ س ُ دَ / دِ پ ِ ] (ص مرکب )زن عقیم . (انجمن آرا). زنی که هرگز نزاییده و عقیمه باشد. (برهان ). || زن پیر را نیز گویند. (برهان ) (انجمن
عقائملغتنامه دهخداعقائم . [ ع َ ءِ ] (ع ص ، اِ) عقایم . ج ِ عَقیم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عقیم شود. || ج ِ عقیمة. (ناظم الاطباء). رجوع به عقیمة شود.
بسته رحملغتنامه دهخدابسته رحم . [ ب َت َ / ت ِ رَ ح ِ ] (ص مرکب ) زنی را گویند که هرگز نزاید و او را به عربی عقیمه خوانند. (برهان ). یعنی عورتی عقیمه . آنکه از زادن باز مانده بود. (