عقلمندلغتنامه دهخداعقلمند. [ ع َ م َ ] (ص مرکب ) در تداول خانگی ، صاحب عقل .(یادداشت مرحوم دهخدا). خردمند و هوشمند و دانا و عاقل . (ناظم الاطباء) : بچه وقتی عقلمند شد باید او را ب
عقلمندیلغتنامه دهخداعقلمندی . [ ع َ م َ ] (حامص مرکب ) خردمندی . (از آنندراج ). و رجوع به عقلمند شود.
عقلمندیلغتنامه دهخداعقلمندی . [ ع َ م َ ] (حامص مرکب ) خردمندی . (از آنندراج ). و رجوع به عقلمند شود.
الالغتنامه دهخداالا. [ اَ ] (ع صوت ) و آن بر پنج وجه است :1- تنبیه و در این صورت بر تحقق مابعد خود دلالت کندو بر دو جمله درآید : الا انهم هم السفهاء.(قرآن 13/2). و نحویان آن را
مندلغتنامه دهخدامند. [ م َ ](پسوند) یعنی خداوند، با کلمه ٔ دیگر ترکیب کنند و تنها مستعمل نشده چون مستمند و دردمند و روزی مند و آزمند و آه مند. (فرهنگ رشیدی ). به معنی صاحب و خد
درفرازلغتنامه دهخدادرفراز. [ دَ ف َ ] (ص مرکب ) منزوی . عزلت گرفته . در بروی خلق بسته : گنج علمند و فضل اگرچه ز بیم درفراز و دهن بمسمارند.ناصرخسرو.