عقاللغتنامه دهخداعقال . [ ع َق ْ قا ] (اِخ ) ابن شیة، مکنی به ابوشیطم . محدث است . (از منتهی الارب ).
عقاللغتنامه دهخداعقال . [ ع ِ ] (ع اِ) شتر ماده ٔ نوجوان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || زکات یک سال از شتران و گوسپندان . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): أدیت ُ عق
عقاللغتنامه دهخداعقال . [ ع ُق ْ قا ] (اِخ ) نام اسب حوطبن ابی جابر است ، و آن را «ذوعقال » نیز نوشته اند. (از منتهی الارب ).
عقاللغتنامه دهخداعقال . [ ع ُق قا ] (ع ص ، اِ) ج ِ عاقِل .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خردمندان : دل ای حکیم بر این معبر هلاک مبندکه اعتمادنکردند بر جهان عقال .سعدی .
آغاللغتنامه دهخداآغال . (اِ) آغِل . || خانه ٔ زنبوران . زنبورخانه . || خانه ٔ پشه و امثال آن . || آغاز و ابتدا.
آغاللغتنامه دهخداآغال . (اِ) آغار. اُغُر.- بدآغال ؛ بداُغُر. بدآغار : چون کلاژه همه دزدندو رباینده چو خادهمه چون بوم بدآغال و چو دمنه محتال .معروفی .
آغاللغتنامه دهخداآغال . (نف مرخم ) در کلمات مرکبه مانند مرگ آغال و بدآغال ، مخفف آغالنده است : ز روی تیغ تو اندر دو چشم دشمن تودهان گشاده نماید نهنگ مرگ آغال .ازرقی .
اجاءةلغتنامه دهخدااجاءة.[ اَ ءَ ] (اِخ ) اجاءة بدربن عقال ، موضعی است که درآن سراها از متن جبل برآورده اند. (معجم البلدان ).
خارجةلغتنامه دهخداخارجة. [ رِ ج َ ] (اِخ ) ابن عقال الرعینی الرمادی (بنابر نقل الاصابه قسم ثالث ص 146) صاحب تاریخ مصر او را ابن عراک الرعینی الرمادی ضبط کرده است وی از آنانی بود