عقائقلغتنامه دهخداعقائق . [ ع َ ءِ ] (ع اِ) ج ِ عَقیق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عقیق شود.
عائقلغتنامه دهخداعائق . [ ءِ ] (ع ص ) بازدارنده از هر چیزی . || آنکه مردم را از امور بازدارد و بر تأخیر برانگیزد و تأخیر نماید. ج ، عُوَّق . (منتهی الارب ). || اصطلاح فیزیکی ،
عتائقلغتنامه دهخداعتائق . [ ع َ ءِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ عتیقه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). رجوع به عتیقه شود.
عقاقللغتنامه دهخداعقاقل . [ ع َ ق ِ ] (ع اِ) ج ِ عَقَنقَل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عقنقل شود.
عقاقةلغتنامه دهخداعقاقة. [ ع َق ْ قا ق َ ] (ع ص ) سحابة عقاقة؛ ابر که باران خود را ریخته باشد. (از اقرب الموارد).
عقائدلغتنامه دهخداعقائد. [ ع َ ءِ ] (ع اِ) عَقاید. ج ِ عَقیدة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عقیده شود. || چیزی را حق دانسته در دل خود محکم گرفتن . (غیاث اللغات ) (آنندر
خطیب مغربیلغتنامه دهخداخطیب مغربی . [ خ َ ب ِ م َ رِ ] (اِخ ) ابوالمنجم رکن الدین خطیب مغربی . او راست : عقائق الحقائق . (یادداشت بخط مؤلف ).
عقیقلغتنامه دهخداعقیق .[ ع َ ] (ع اِ) مهره ای است سرخ رنگ که در یمن یافته شود، و جنسی است از آن که در سواحل دریای روم خیزد، تیره رنگ مانند آب که از گوشت نمکزده رود و در آن خطوط
عقعقلغتنامه دهخداعقعق . [ ع َ ع َ ] (ع اِ) مرغی است ابلق از نوع غراب ، آوازش عین قاف است ، به فارسی عکه نامندش . حرام است در صحیح مانند غراب . و اگر دماغ آن را بر پنبه طلا کنند
عقیقةلغتنامه دهخداعقیقة. [ ع َ ق َ ] (ع اِ) یکی عقیق . واحد عقیق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عقیق شود. || موی شکمی بچه ٔ مردم و بهائم . (منتهی الارب ). موی نوزادمردم