عفاللغتنامه دهخداعفال . [ ع َ ل ِ ] (ع اِ) دشنام است مر زنان را. (منتهی الارب ). شتم است زن را و آن خاص نداست . گویند: یا عفال . (از اقرب الموارد).
افاللغتنامه دهخداافال . [ اِ ] (ع اِ) ج ِ اَفیل . شتران بچه که به سال یا زاید از آن درآمده و شتربچه از ماده جداشده . (آنندراج ). ج ِ افیل ، یعنی شتربچه که بسال دوم یا زاید از آن
افعللغتنامه دهخداافعل . [ اَ ع َ ] (ع ن تف ) (... تفضیل ) وزن صفت تفضیلی در لغت عرب و تأنیث آن بر وزن فعلی باشد چنانکه در: اکبر، کبری و غیره . و این صیغه دلالت دارد بر برتری مو
افعللغتنامه دهخداافعل . [ اِ ع َ ] (ع فعل امر) کن . بکن . که آنرا در استخاره بجای خیر گیرند و مقابل آن را شر دانند. (یادداشت مؤلف ) : لاتفعل و افعل نکند چندان سودچون با عجمی کن
العافلغتنامه دهخداالعاف . [ اِ ] (ع مص ) خون لیسیدن شیر و شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ). اِلغاف . (اقرب الموارد) (تاج العروس ). || گرانبار و نرم رفتن شتر
نظیف السراویللغتنامه دهخدانظیف السراویل . [ ن َ فُس ْ س َ ] (ع ص مرکب ) پاکدامن . پرهیزگار. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). عفیف . (المنجد) (اقرب الموارد). عف الازار.
ابیوردیلغتنامه دهخداابیوردی . [ اَ وَ ] (اِخ ) محمدبن احمد الأبیوردی الکوفنی و کوفن یکی از قراء ابیورد است و یاقوت گوید: ابوالمظفر محمدبن ابی العباس احمدبن محمد ابی العباس احمدبن