عطلتلغتنامه دهخداعطلت . [ ع ُ ل َ ] (ع اِمص ) عطلة. بیکاری . (غیاث اللغات ). عطالت . بطالت . بیکاری .تعطل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اتفاق خوب چنین افتاد... که خواجه ابوسعی
اطلطلغتنامه دهخدااطلط. [ اَ ل َ ] (ع ص / ن تف ) داهیة. (متن اللغة). مرد نیک زیرک و رسا. (منتهی الارب ): هو اطلط منه ؛ او زیرکتر است از آن . (ناظم الاطباء).
آسوده کاریلغتنامه دهخداآسوده کاری .[ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) عطلت . بیکاری : دلم بگرفت از این آسوده کاری که آسایش بود بنیاد خواری .(ویس و رامین ).