عضرلغتنامه دهخداعضر. [ ع َ ] (ع مص ) آشکار کردن و بر زبان آوردن کلمه . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
ازرلغتنامه دهخداازر. [ ] (اِخ ) موضعی در جنوب غربی خلیج فارس : شهرستان آنرا [ بحرین را ] هجر گفته اند اردشیر بابکان ساخت و در زمان سابق آنرا بالحسا و قطیف و ازر و الاره و فروق
عضرسلغتنامه دهخداعضرس . [ ع َ رَ ] (ع اِ) گورخر. (منتهی الارب ). حمارالوحش . (اقرب الموارد). || سرما. (از منتهی الارب ). بَرْد. (اقرب الموارد). || یخچه . (منتهی الارب ). بَرَد.
عضرسلغتنامه دهخداعضرس . [ ع ِ رِ ] (ع اِ) عَضرَس است در معنی گیاهی که سبزی آن به سپیدی زند و... (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به عَضرَس شود. || درخت خطمی . (منتهی الارب
عضرطلغتنامه دهخداعضرط. [ ع َ رَ / ع ِ رِ ] (ع اِ) میان دو خصیه و دبر. || حلقه ٔ دبر. || سرین ، یا استخوان برآمده ٔ بالای دبر. || خط که از ذکر تا دبر است . فلان أهلب العضرط؛ بر
عضرطلغتنامه دهخداعضرط. [ ع ُ رُ ] (ع ص ) نوکر که فقط با طعام شکم خدمت کند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مزدور. (منتهی الارب ). اجیر. (اقرب الموارد). || ناکس . (منتهی الا
عضرسلغتنامه دهخداعضرس . [ ع َ رَ ] (ع اِ) گورخر. (منتهی الارب ). حمارالوحش . (اقرب الموارد). || سرما. (از منتهی الارب ). بَرْد. (اقرب الموارد). || یخچه . (منتهی الارب ). بَرَد.
عضرسلغتنامه دهخداعضرس . [ ع ِ رِ ] (ع اِ) عَضرَس است در معنی گیاهی که سبزی آن به سپیدی زند و... (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به عَضرَس شود. || درخت خطمی . (منتهی الارب
عضرطلغتنامه دهخداعضرط. [ ع َ رَ / ع ِ رِ ] (ع اِ) میان دو خصیه و دبر. || حلقه ٔ دبر. || سرین ، یا استخوان برآمده ٔ بالای دبر. || خط که از ذکر تا دبر است . فلان أهلب العضرط؛ بر
عضرطلغتنامه دهخداعضرط. [ ع ُ رُ ] (ع ص ) نوکر که فقط با طعام شکم خدمت کند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مزدور. (منتهی الارب ). اجیر. (اقرب الموارد). || ناکس . (منتهی الا