عصفلغتنامه دهخداعصف . [ ع َ ] (ع اِ) سبزه و برگ کشت .(منتهی الارب ). برگ کشت . (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). برگ درخت و گیاه . (مخزن الادویة). ورق زرع . (اقرب الموارد) : و ال
عصفلغتنامه دهخداعصف . [ ع َ ] (ع مص ) سخت وزیدن باد. (از منتهی الارب ) (دهار). باد سخت جستن . (تاج المصادر بیهقی ). سخت جستن باد. (المصادر زوزنی ): عصفت الریح ؛ باد سخت شد، و چ
اسفلغتنامه دهخدااسف . [ اَ س َ ] (اِخ ) دهی در نهروان . (منتهی الارب ). قریه ای از نواحی نهروان از اعمال بغداد قرب اسکاف . (معجم البلدان ).
اسفلغتنامه دهخدااسف . [ اَ س َ ] (ع اِمص ) اندوه سخت . (غیاث ). بسیاری حزن : فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفاً. (قرآن 6/18)؛ پس بسا باشدهلاک کننده باشی
عَصْفِفرهنگ واژگان قرآنسبوس - غلاف و پوسته دانههاي خوراکي نظير گندم و جو و برنج - برگ زراعت - کاه (عصف ماکول به معناي برگ زراعتي مثلا گندم است که دانههايش را خورده باشند ، و نيز به
عصفوریلغتنامه دهخداعصفوری . [ ع ُ ] (اِخ ) یعقوب بن شیبةبن صلت عصفوری بصری ، مکنی به ابویوسف . محدث بود و حدیث را نزد یزیدبن هارون و عنان بن مسلم و ابونعیم آموخت . وی در ربیعالاول
عصفوریلغتنامه دهخداعصفوری . [ ع ُ ] (ص نسبی )منسوب به عصفور. رجوع به عصفور شود. || گنجشک فروش . || شتری است دوکوهان . (منتهی الارب ): جمل عصفوری ؛ شتر دوکوهان . (از اقرب الموارد).
عَصْفِفرهنگ واژگان قرآنسبوس - غلاف و پوسته دانههاي خوراکي نظير گندم و جو و برنج - برگ زراعت - کاه (عصف ماکول به معناي برگ زراعتي مثلا گندم است که دانههايش را خورده باشند ، و نيز به
عصفةلغتنامه دهخداعصفة. [ ع َ ف َ ] (ع اِ) اسم المرة است از مصدر عصف . (از اقرب الموارد). رجوع به عصف شود. || عصفةالخمر؛ بوی شراب . (منتهی الارب ). گویند: للخمر عصفة؛یعنی آن شراب
عصفوریلغتنامه دهخداعصفوری . [ ع ُ ] (اِخ ) یعقوب بن شیبةبن صلت عصفوری بصری ، مکنی به ابویوسف . محدث بود و حدیث را نزد یزیدبن هارون و عنان بن مسلم و ابونعیم آموخت . وی در ربیعالاول
عصفوریلغتنامه دهخداعصفوری . [ ع ُ ] (ص نسبی )منسوب به عصفور. رجوع به عصفور شود. || گنجشک فروش . || شتری است دوکوهان . (منتهی الارب ): جمل عصفوری ؛ شتر دوکوهان . (از اقرب الموارد).
عصفرةلغتنامه دهخداعصفرة. [ ع َ ف َ رَ ] (ع مص ) رنگ کردن جامه را به عصفر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و چنین جامه ای را معصفر گویند. (از اقرب الموارد).