عصاریلغتنامه دهخداعصاری . [ ع َص ْ صا ] (حامص ) شغل و عمل عصار. روغنگری . || (اِ مرکب ) دکانی که در آن روغن گیرند و فروشند. (فرهنگ فارسی معین ). دکان عصاری .- اسب (گاو) عصاری ؛
اساریلغتنامه دهخدااساری . [ اُرا ] (ع ص ، اِ) ج ِ اسیر. (منتهی الارب ) (غیاث ). جج ِ اسیر. (مهذب الاسماء) : و ان یأتوکم اساری تفادوهم و هو مُحرّم ٌ علیکم اخراجهم . (قرآن 85/2).
عثاریلغتنامه دهخداعثاری . [ ع ُ را ] (اِخ ) وادیی است . (معجم البلدان ). رودباری است . (منتهی الارب ).
عساریلغتنامه دهخداعساری . [ ع ُ را ] (ع ص ، ق ) بر اثر یکدیگر: جاؤوا عساری ؛ بر اثر یکدیگر آمدند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عساریات . و رجوع به عساریات شود.
چرخ عصاریلغتنامه دهخداچرخ عصاری .[ چ َ خ ِ ع َص ْ صا ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) چرخ روغنگیری . چرخی که عصاران بدان وسیله روغن بذوراتی از قبیل کرچک و کنجد و جز آنرا گیرند. رجوع به چرخ
چرخ عصاریلغتنامه دهخداچرخ عصاری .[ چ َ خ ِ ع َص ْ صا ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) چرخ روغنگیری . چرخی که عصاران بدان وسیله روغن بذوراتی از قبیل کرچک و کنجد و جز آنرا گیرند. رجوع به چرخ
غنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهسنگی که بر تیر عصاری میبستند تا دانه در زیر آن فشرده و روغنش گرفته شود؛ سنگ عصاری: ◻︎ جمله صید این جهانیم ای پسر / ما چو صعوه مرگ بر سان زغن ـ هر گلی پژمرده گر
غنلغتنامه دهخداغن . [ غ َ ] (اِ) سنگ عصاری است و آن سنگی باشد که بر تیر چوب عصاری بجهت زیادتی سنگینی بندند و بعضی بمعنی تیر عصاری گفته اند. (برهان قاطع). بمعنی سنگ عصاری است و
عنکلغتنامه دهخداعنک . [ ع ِ ] (اِ) آسیای عصاری . || ستون خانه . || ستون آسیای عصاری . (ناظم الاطباء).