عشیرلغتنامه دهخداعشیر. [ ع َ ] (ع اِ) ده یک . (منتهی الارب ) (دهار). دهم حصه از چیزی . (غیاث اللغات ). یک جزء از ده ، مانند عُشر. (از اقرب الموارد). ج ، أعشِراء (اقرب الموارد)
عشیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [جمع: عشراء] قبیله؛ قوموخویش.۲. دوست نزدیک.۳. [قدیمی] دهیک؛ یکدهم.۴. [قدیمی] یکدهم قفیز یا ۳۶ ذرع مربع.
اشیرلغتنامه دهخدااشیر. [ اَ ] (اِخ ) خرابه های شهریست در شمال شرقی مغرب . (از اعلام المنجد).ممکنست خرابه های مزبور آثار اشیر ماده ٔ پیش باشد.
اشیرلغتنامه دهخدااشیر. [ اَ ] (اِخ ) (خوشحال ) پسر هشتمین ِ یعقوب بود که زلفه برایش تولید نمود. و او را چهار پسر و یک دختر بود. (قاموس کتاب مقدس ). و از زلفه دو پسر تولد کردند،
اشیرلغتنامه دهخدااشیر. [ اَ ] (اِخ ) شهریست در جبال بربر بمغرب در مرز افریقیه ٔ غربی که مقابل بجانه در دشت واقع است و نخستین کسی که آنرا بنیان نهاد زیری بن مناد رئیس قبیله ٔ صنه
اشیرلغتنامه دهخدااشیر. [ اَش ْ ی َ ] (ص تفضیلی ) قاآنی این صیغه ٔ تفضیلی را از شیر جعل کرده است : خنده ٔ او گاه خشم خنده ٔ شیر نر است هرکه نگرید از آن خنده ز شیر اشیر است قافیه
اشیرلغتنامه دهخدااشیر. [ اَش ْی ُ ] (ع اِ) ج ِ شیار. (منتهی الارب ). ج ِ شیار که بمعنی روز شنبه باشد. (آنندراج ). و رجوع به شیار شود.
عشیرالغتنامه دهخداعشیرا. [ ع َ ] (اِ) شعبه ای است از پرده های موسیقی . عشیران . عشرا. (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عشیران شود.
عشیرالغتنامه دهخداعشیرا. [ ع َ ] (اِ) شعبه ای است از پرده های موسیقی . عشیران . عشرا. (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عشیران شود.
عشیرانلغتنامه دهخداعشیران . [ ع َ ] (اِ) (اصطلاح موسیقی ) نام شعبه ای از بوسلیک ، که یکی از پرده های موسیقی است . (از غیاث اللغات ). || شعبه ٔ پنجم از شعب بیست وچهارگانه ٔ موسیقی
عشیرتلغتنامه دهخداعشیرت . [ ع َ رَ ] (ع اِ) عشیرة. خویشان . برادران قبیله . تبار. نزدیکان از جانب آباء. کس و کار. قبیله و تبارمردم : والی در ممالک ایران چهار است ... اول والی عرب
عشیره زامللغتنامه دهخداعشیره زامل .[ ع َ رِ م ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان چنانه بخش شوش شهرستان دزفول . سکنه ٔ آن 700 تن . آب آن از چاه . محصول آن غلات دیمی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایر
عشیرةلغتنامه دهخداعشیرة. [ ع َ رَ ] (ع اِ) برادران و قبیله و تبار و نزدیکان ازجانب آباء. (منتهی الارب ). خویشان و تبار و اهل خانه . (غیاث اللغات ). خویش نزدیک و خویشاوندان نزدیک