عشلغتنامه دهخداعش . [ ع َ شِن ْ ] (ع ص ) عشی . شبکور، و آنکه شب و روز سوءالبصر باشد اورا، یا نابینا. (منتهی الارب ). و رجوع به عشی شود.
عشلغتنامه دهخداعش . [ ع َش ش ] (ع مص ) کم شاخ و باریک تنه گردیدن درخت . (از منتهی الارب ): عشت النخلة؛ شاخه های آن نخل کم شد و انتهای آن باریک گشت . (از اقرب الموارد). || جستن
عشلغتنامه دهخداعش . [ ع ُش ش ] (اِخ ) ابن لبیدبن عداء. شاعری است . (منتهی الارب ). ابن لبیدبن عدبن امیةبن عبداﷲبن رزاخ بن ربیعةبن حرام بن ضنةبن سعدبن هذیم بن أسلم بن الحاف بن
عشلغتنامه دهخداعش . [ ع ُش ش ] (اِخ ) (ذوالَ ...) از وادیهای عقیق ، از نواحی مدینه است ، و گویند آن در راه بین صنعاء و مکه است در نجد، در پایین راه تهامه ، و آن منزلی است بین
عشلغتنامه دهخداعش . [ع َش ش ] (ع ص ) اندک ، و بخشش اندک . (از منتهی الارب ). عطاء قلیل . (اقرب الموارد). || گشن که به خواهش ناقه بر وی جهد و ستم نکند. (منتهی الارب ) (آنندراج
اشلغتنامه دهخدااش . [ اَ / اِ ] (ضمیر) ضمیر متصل مفرد مغایب بمعنی او. و آن بمعانی ذیل است :ضمیر مفعولی برای مفرد مغایب : گفتمش ، بردش ، خوردش : جهان همیشه بدو شاد و چشم روشن ب
عشاشلغتنامه دهخداعشاش . [ ع ِ ] (ع اِ) ج ِ عُش ّ. (منتهی الارب ) (دهار) (اقرب الموارد). رجوع به عش شود.
عشیلغتنامه دهخداعشی . [ ع ُش ْ شی ] (ص نسبی ) منسوب به عُش ّ، و آن بطنی است از قضاعة. (از اللباب فی تهذیب الانساب ). و رجوع به عش (ابن لبید...) شود.