عسماءلغتنامه دهخداعسماء. [ ع َ ] (ع ص ) مؤنث أعسم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). زن کج دست وپا از خشکی مفصل . (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به أعسم و عَسَم شود.
اسماءلغتنامه دهخدااسماء. [ اَ ] (اِخ ) ابن عبید.ابن الجوزی در سیرة عمربن عبدالعزیز بوسایطی از او درباب خلیفه ٔ مزبور دو روایت آورده است . (سیرة عمربن عبدالعزیز مصحح محب الدین الخ
اسماءلغتنامه دهخدااسماء. [ اَ ] (اِخ ) ابن عمید. جعفربن سلمان و سعیدبن عامر از وی راجع به عمربن عبدالعزیز مطالبی نقل کرده اند. (سیرة عمربن عبدالعزیز چ مصر 1331هَ . ق . ص 73 و 117
اسماءلغتنامه دهخدااسماء. [ اَ ] (اِخ ) بنت اشعث بن قیس . او زوجه ٔ حسن بن علی علیهماالسلام بود و معاویه او را زهری فرستاد و گفت ده هزار درم دهم و هم ترا یزید پسرم بزنی کند، اگر ب
اسماءلغتنامه دهخدااسماء. [ اَ ] (اِخ ) ابن حارثه ٔ اسلمی . شیخ طوسی دررجال خود او را در عداد صحابه ٔ رسول (ص ) شمرده گوید: وی ساکن مدینه بود. و بعضی گویند که اسماء و هند دو پسر ح
عُلَمَاءُفرهنگ واژگان قرآندانايان(علم به معناي احتمال صد در صد است ، بطوري که حتي يک در صد هم احتمال خلاف آن داده نميشود . )
عجماءلغتنامه دهخداعجماء. [ ع َ ] (ع ص ) مؤنث أعجم . آنکه فصیح نباشد و کلام خود را آشکار نکند اگر چه از عرب بود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || آنکه عرب نبود. (اقرب الموارد).
عدماءلغتنامه دهخداعدماء. [ ع َ ] (ع ص ) زمین ویران . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || گوسپند سفیدسر مخالف رنگ سایر اندام . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || من الارض ، البیضاء. (قطرالمح
اعسملغتنامه دهخدااعسم .[ اَ س َ ] (ع ص ) مرد کج دست و پا از خشکی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آنکه بندهای دست و پای خشک دارد. (تاج المصادر بیهقی ). خشک دست . (مهذب الاسماء ن
عسملغتنامه دهخداعسم . [ ع َ س َ ] (ع مص ) خشک شدن دست و قدم و کج گردیدن آن . (از منتهی الارب ): عسم القدم و الکف ؛ مفصل و پیوندگاه دست یا پا خشک شد آنچنانکه کف قدم یا پا کج گرد
عجماءلغتنامه دهخداعجماء. [ ع َ ] (ع ص ) مؤنث أعجم . آنکه فصیح نباشد و کلام خود را آشکار نکند اگر چه از عرب بود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || آنکه عرب نبود. (اقرب الموارد).
عدماءلغتنامه دهخداعدماء. [ ع َ ] (ع ص ) زمین ویران . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || گوسپند سفیدسر مخالف رنگ سایر اندام . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || من الارض ، البیضاء. (قطرالمح