عسافلغتنامه دهخداعساف . [ ع َس ْ سا ] (ع ص ) سخت گیرنده . (ناظم الاطباء). شدیدالعسف ، یعنی سخت ظلم و ستم . (از اقرب الموارد).
عسافلغتنامه دهخداعساف . [ ع ُ ] (ع ص ) ناقه ٔ طاعون زده .(منتهی الارب ) (آنندراج ). || (اِمص ) بیماریی است که شتران را از غده دچار میشود، و گویند آن هنگامی است که حنجره ٔ شتر از
عسافلغتنامه دهخداعساف . [ ع ُ ] (ع مص ) نزدیک به مرگ رسیدن شتر از غده و طاعون ، پس لرزیدن ْ گرفتن ِ گلوی آن و دم سخت برآوردن بشتاب . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). عُسوف .
اسافلغتنامه دهخدااساف . [ اَس ْ سا ] (اِخ ) مصنف کتاب ینبوع الحکمة که آنرا بفارسی ترجمه کردند و اساف نامه نام نهادند. (آنندراج ).
اسافلغتنامه دهخدااساف . [ اِ ] (اِخ ) ابن نهیک . صحابی است . (قاموس الاعلام ترکی ). یا اساف پدر نهیک است . (منتهی الارب ).
اسافلغتنامه دهخدااساف . [ اِ ] (اِخ ) گویند که صفا و مروة نام مردی و زنی بوده است که در زمان جاهلیت در خانه ٔ کعبه زنا کردند، حق تعالی ایشان را سنگ گردانید. اهل مکه مرد را بر سر
اسعفلغتنامه دهخدااسعف . [ اَ ع َ ] (ع ص ) شتر شیرینه برآورده . (منتهی الارب ). اشتری که موی چشم و بینی وی ریخته باشد. (تاج المصادر بیهقی ). || اسب پیشانی سفید. (منتهی الارب ). آ
عسفاتلغتنامه دهخداعسفات . [ ع َ س َ ] (ع اِ) ج ِ عسفة. (ناظم الاطباء): ناقة بها عسفات ؛ شتر ماده ٔ طاعون زده ٔ قریب به مرگ رسیده . (منتهی الارب ). به معنی عُساف است یعنی بیماریی
غزیرلغتنامه دهخداغزیر. [ غ َ ] (اِخ ) شهری است در لبنان واقع در کسروان . در آن آثاری از بنی عساف به یادگار مانده است . (از اعلام المنجد).
عسوفلغتنامه دهخداعسوف . [ ع َ ] (ع ص ) سخت ستمکار. (منتهی الارب ). ظَلوم . (اقرب الموارد). بیدادگر. || گیرنده به سختی و قوت ، گویند: سلطان عسوف و عَسّاف . (از اقرب الموارد). سخت
عسوفةلغتنامه دهخداعسوفة. [ ع ُ ف َ ] (ع مص ) قریب به مرگ رسیدن شتر از غده و طاعون ، پس لرزیدن ْ گرفتن ِ گلوی او و دم سخت برآوردن بشتاب . (از منتهی الارب ): عسف البعیر؛ آن شتر مشر