عزیزدردانهلغتنامه دهخداعزیزدردانه . [ ع َ دُ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب ) بطر. سخت گرامی و عزیز. (یادداشت مرحوم دهخدا). در تداول عامه ، کسی که والدین و اقوام او بیش از حد وی را مورد محبت و ن
عزیزدردانهفرهنگ انتشارات معین( ~ . دُ نِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) مورد علاقه و توجه بسیار پدر و مادر و خویشاوندان ، عزیز کرده .
داشتنلغتنامه دهخداداشتن . [ ت َ ] (مص ) دارا بودن . مالک بودن . صاحب بودن چیزی را. صاحب آنندراج گوید: داشتن ، معروف و این گاهی یک مفعول دارد و گاهی دو مفعولی آید چنانکه گوید:فلان
نیازلغتنامه دهخدانیاز. (اِ) حاجت . (جهانگیری ) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (رشیدی ) (آنندراج ). احتیاج . (برهان قاطع). ارب . اربه . مأربه . وطر. (یادداشت مؤلف ) :
دانهلغتنامه دهخدادانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) مطلق حبوب خوردنی از گندم و جو و عدس و باقلا و ماش و نخود و لوبیا و خلر و گاودانه و جز آن . مطلق حبه ها. غله . مطلق حبه ها از جنس گندم