عزیز داشتنلغتنامه دهخداعزیز داشتن . [ ع َ ت َ ] (مص مرکب ) گرامی داشتن . ارجمند داشتن . احترام کردن : طغرل را گفت شاد باش ای کافرنعمت ازبهر این تو را پروردم و از فرزندان عزیز داشتم تا
عزیزداشتلغتنامه دهخداعزیزداشت . [ ع َ ] (مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) عزیز داشتن . گرامی داشتن : گفت تا ایشان را فرودآورند و آنچه عزیزداشت و شرط مراقبت حرمت پادشاه باشد بجای آرند. (تا
عزیزلغتنامه دهخداعزیز. [ ع َ ] (اِخ ) ابن مالک بن عوف ، از بنی اوس ، از قحطانیه . جدی جاهلی است و از نسل او جرول بن مالک بن عمرو را که از صحابیان است میتوان نام برد. (از الاعلام
گرامی داشتنلغتنامه دهخداگرامی داشتن . [ گ ِ ت َ ] (مص مرکب ) عزیز داشتن . بزرگ داشتن . محترم داشتن . تکریم . اکرام . (ترجمان القرآن ). تبجیل . (دهار). اعزاز. (منتهی الارب ) : گرد کردند
عزیز گردانیدنلغتنامه دهخداعزیز گردانیدن . [ ع َ گ َ دَ ] (مص مرکب ) عزیز کردن . گرامی داشتن . اعزاز. رجوع به عزیز و عزیز کردن و عزیز داشتن شود.
بزرگ داشتنفرهنگ مترادف و متضادمحترمشمردن، گرامی داشتن، نکو داشتن احترامگذاشتن، تکریم کردن، معزز داشتن، عزیز داشتن ≠ کوچک شمردن
گرامیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهعزیز؛ مکرم؛ محترم؛ ارجمند. گرامی داشتن: (مصدر متعدی) عزیز داشتن؛ محترم داشتن. گرامی شدن: (مصدر لازم) [قدیمی] عزیز شدن؛ ارجمند شدن. گرامی شمردن: (مصدر متعدی) عزی