عزوفلغتنامه دهخداعزوف . [ ع َ ](ع ص ) دلتنگ و برتافته روی از چیزی . (منتهی الارب ): رجل عزوف ؛ شخصی که بر خوی دوست خود پایداری نتواند. ج ، عِزاف . (از اقرب الموارد). و رجوع به ع
عزوفلغتنامه دهخداعزوف . [ ع ُ ] (ع مص ) ناخواهانی نمودن و ملول شدن نفس از کسی . (از منتهی الارب ): عزفت النفس عن الشی ٔ؛ دل از آن چیز پرهیز کرد و از آن دور شد و یا از آن اکراه د
ازوفلغتنامه دهخداازوف . [ اُ ] (ع مص ) نزدیک رسیدن وقت کاری . اَزَف . نزدیک آمدن . (زوزنی ). نزدیکی .
عذوفلغتنامه دهخداعذوف . [ ع َ ] (ع ص ) نیک خورنده . || ذائقه گیرنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عدوف (الذال لغة ربیعة و بالمهملة لسائر العرب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به عدوف
عزوفةلغتنامه دهخداعزوفة. [ ع َف َ ] (ع ص ) به معنی عزوف است ، و تاء آن مبالغه راست نه تأنیث . (از اقرب الموارد). رجوع به عَزوف شود.
عزوفةلغتنامه دهخداعزوفة. [ ع َف َ ] (ع ص ) به معنی عزوف است ، و تاء آن مبالغه راست نه تأنیث . (از اقرب الموارد). رجوع به عَزوف شود.
عزفلغتنامه دهخداعزف . [ ع َ ] (ع مص ) پائیدن بر اکل و شرب . (از منتهی الارب ). ادامه دادن به خوردن و آشامیدن . (از اقرب الموارد). || جهیدن نای گلوی شتر وقت مرگ . (از منتهی الار
دلتنگلغتنامه دهخدادلتنگ . [ دِ ت َ ] (ص مرکب ) تنگدل . پریشان . مضطرب . غمگین .ملول . آزرده . تنسه . (ناظم الاطباء). ملول و ناخوش . (آنندراج ). ضجر. (زمخشری ). که دلی گرفته و غمگ
لیلیلغتنامه دهخدالیلی . [ ل َ لا ] (اِخ ) بنت سعدبن ربیعة. معشوقه ٔ قیس بن ملوح بن مزاحم ، معروف به مجنون لیلی : بلبل به غزل طیره کند اعشی راصلصل به نوا سخره کند لیلی را. منوچهر