عزریلغتنامه دهخداعزری . [ع َ ری ی ] (ص نسبی ) منسوب به باب عزرة که محله ای بزرگ است در نیشابور. و چند تن از فاضلان بدان منسوبند. (از اللباب فی تهذیب الانساب ). و رجوع به عزرة شو
عزریلغتنامه دهخداعزری . [ ع َ ] (اِخ ) نام او ابراهیم بن حسن و مکنی به ابواسحاق . فقیه حنفی و محدث قرن چهارم هجری است . وی بسال 347 هَ .ق . درگذشته است . (از اللباب فی تهذیب الا
اذریلغتنامه دهخدااذری . [ اَ ذَ ری ی ] (ص نسبی ، اِ) منسوب به آذربایجان . || جامه ایست منسوب به آذربایجان . (مهذب الاسماء). رجوع به أذربیجان شود.
ازریلغتنامه دهخداازری . [ اُ زَ ری ی ] (اِخ ) ابراهیم بن احمد. متوفی به سال 993 هَ . ق . او را دیوانی است . (کشف الظنون ).
ازریلغتنامه دهخداازری . [ اُ زُ ری ی ] (ص نسبی ) منسوب به اُزر جمع ازار و سمعانی گوید شاید منسوب الیه بفروش ازار اشتغال داشته است و منتسب بدان ابوالحسین سعداﷲبن علی بن محمد الاز
عذریلغتنامه دهخداعذری . [ ع ُ را ] (ع اِمص ) اسم است به معنی معذرت ؛ حددت و لا عذری لمحدود. (از اقرب الموارد).
عزریالغتنامه دهخداعزریا. [ ] (اِخ ) عزریاهو (کسی که خداوند او را کمک میفرماید). وی نوه ٔ صادوق کاهن است که در ایام سلیمان کاهن اعظم بود. و بیست ودو تن دیگر بهمین نام در کتاب مقدس
عزریائیللغتنامه دهخداعزریائیل . [ ع ِ ] (اِخ ) تلفظی است از عزرائیل : از خرد بس نادر افتد کز بن یک چوب گزعزریائیلی برآید از پی اسفندیار.سنائی .
عزریالغتنامه دهخداعزریا. [ ] (اِخ ) عزریاهو (کسی که خداوند او را کمک میفرماید). وی نوه ٔ صادوق کاهن است که در ایام سلیمان کاهن اعظم بود. و بیست ودو تن دیگر بهمین نام در کتاب مقدس
عزریائیللغتنامه دهخداعزریائیل . [ ع ِ ] (اِخ ) تلفظی است از عزرائیل : از خرد بس نادر افتد کز بن یک چوب گزعزریائیلی برآید از پی اسفندیار.سنائی .
جدعونلغتنامه دهخداجدعون . [ ج ِ ] (اِخ ) او پسر یواش ابی عزری و اسمش یربعل و قاضی هفتمین اسرائیلیان و مردی نیرومند و باهیبت و در حضور خداوند محترم و متواضع و رقیق القلب می بود، ز
عزرةلغتنامه دهخداعزرة. [ ع َ رَ ] (اِخ ) محله ای است بزرگ درنیشابور. (از معجم البلدان ). و رجوع به عزری شود.
اخزیاءلغتنامه دهخدااخزیاء. [ ] (اِخ ) (متعالی ) نام دو تن ازشاهان یهود: اخزیاء اول پسر و جانشین آحاب ، هشتمین شهریار بنی اسرائیل ، وی ضلالت و بی دینی آحاب را شعار خود ساخت و بعل و