عزت آبادلغتنامه دهخداعزت آباد. [ ع ِزْ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان مغان بخش گرمی شهرستان اردبیل . سکنه ٔ آن 117 تن . آب آن از چشمه . محصول آن غلات و حبوب است . (از فرهنگ جغرافیایی ایر
عزت آبادلغتنامه دهخداعزت آباد. [ ع ِزْ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان دابو از بخش مرکزی شهرستان آمل . سکنه ٔ آن 110تن . آب آن از رودخانه ٔ هراز. محصول آن برنج ، کنف ، نی شکر و صیفی است .
عزت آبادلغتنامه دهخداعزت آباد. [ ع ِزْ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان کشکوئیه ٔ شهرستان رفسنجان . سکنه ٔ آن 600 تن . آب آن از دو رشته قنات . محصول آن غلات ، لبنیات ، پسته ، پنبه و صیفی ا
عزت آبادلغتنامه دهخداعزت آباد. [ ع ِزْ زَ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان کزاز پائین بخش سربند شهرستان اراک . سکنه ٔ آن 100تن . آب آن از چشمه ٔ محلی و رودخانه ٔ طوره . محصول آن غلات و چغندر
عزتلغتنامه دهخداعزت . [ ع ِزْ زَ ] (ع اِمص ) عظمت و بزرگواری و ارجمندی و ارج و سرافرازی . (ناظم الاطباء). ارجمندی . (المصادر زوزنی ). کرامت . (زمخشری ). بزرگی . عزة.رجوع به عزة
عزتفرهنگ انتشارات معین(عِ زَّ) [ ع . عزة ] 1 - (مص ل .) سربلند شدن ، گرامی شدن . 2 - (اِمص .) سربلندی ، سرافرازی .
عزتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مقابلِ ذلّت] عزیز شدن؛ گرامی شدن؛ ارجمند شدن.۲. ارجمندی؛ احترام.۳. (اسم) [قدیمی، مجاز] خداوند.
هادیلغتنامه دهخداهادی . (اِخ ) (حاجی شیخ ...) نجم آبادی فرزند حاج ملا مهدی است که درعلم و اجتهاد مقامی مسلم داشت به سال 1250 هَ . ق . از مادر بزاد. در سال 1262 به امر پدر همراه
صدرنشینلغتنامه دهخداصدرنشین . [ ص َ ن ِ ] (نف مرکب ) بالانشیننده . مقدم نشیننده . آنکه رتبت او در جلوس بالا دست همه است . آنکه بالا دست همه می نشیند : ای صدرنشین هر دو عالم محراب ز
شوکتلغتنامه دهخداشوکت . [ ش َ / شُو ک َ ] (ازع ، اِ) شوکة. قوت . (غیاث اللغات ). شدت بأس . شدت هیبت . (یادداشت مؤلف ). هیبت . (غیاث اللغات ). قدرت و قوت . (ناظم الاطباء) : قبا
دملغتنامه دهخدادم . [ دَ ] (اِ) نفس . (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث ) (لغت محلی شوشتر، خطی ) (دهار) (منتهی الارب ). نفس و هوایی که به واسطه ٔ حرکات آلات تنفس در شش داخل می شود و از
ارزلغتنامه دهخداارز. [ اَ ] (اِ) (از پهلوی ارژ) بها. (برهان ). قیمت . (ربنجنی ) (مهذب الاسماء) (جهانگیری ) (غیاث اللغات ). ارزش . (برهان ). ارج . اخش . نرخ . ثمن : چرا مرغ کارز