عریدنلغتنامه دهخداعریدن .[ ع َرْ ری دَ ] (مص جعلی ) در تداول عامه ، عرعر کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). آواز برآوردن خر. || تعبیری طنزآمیز از آوای ناهنجار برآوردن کسی .
عریان شدنلغتنامه دهخداعریان شدن . [ ع ُرْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) لخت شدن . برهنه شدن . عور شدن . و رجوع به عریان شود : مگر درخت شکفته گناه آدم کردکه از لباس چو آدم همی شود عریان . فرخی
عریان کردنلغتنامه دهخداعریان کردن . [ ع ُرْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برهنه کردن . عاری کردن . لخت کردن . مکشوف کردن . دور کردن پوشش از... : بخواب ماند نوک سنان او گر خواب چو در تن آید تن ر
عریان نمودنلغتنامه دهخداعریان نمودن . [ ع ُرْ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) لخت کردن . برهنه کردن . عاری نمودن : بخندد چو پسته درون پوست وآنگه چو بادام از آن پوست عریان نماید. خاقانی