عرونلغتنامه دهخداعرون . [ ع َ ] (ع ص ) ستور کفیده و موی رفته دست و پا. و اسب «عرون »زده . (منتهی الارب ). ستور کفیده دست و پای و موی رفته . اسب «عرنة»زده . (ناظم الاطباء). دابه
ارونلغتنامه دهخداارون . [ ] (اِخ ) قریه ای است بیک فرسنگی شمال کاشان و آن سابقاً بسیار آباد و پرجمعیت بوده است .
ارونلغتنامه دهخداارون . [ اَ ] (اِخ ) ناحیه ای باندلس از اعمال باجه و کتان آن بر کتان دیگر نواحی اندلس برتری دارد.(معجم البلدان ) (قاموس الاعلام ترکی ) (تاج العروس ).
ارونلغتنامه دهخداارون . [ اَ ] (ع اِ) زهر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). یا دماغ فیل که گویند سم قاتل است . مغز سر فیل که زهرناک باشد. (آنندراج ). ج ، اُرُن . (منتهی الارب ).
عرونةلغتنامه دهخداعرونة. [ ع َ ن َ ] (ع اِ) رعاد، که قسمی ماهی دارای الکتریسیته است . (از یادداشت مرحوم دهخدا). سمکةالرعد. رجوع به رعاد و رعد در ردیفهای خود و نیز المنجد شود.
عرونةلغتنامه دهخداعرونة. [ ع َ ن َ ] (ع اِ) رعاد، که قسمی ماهی دارای الکتریسیته است . (از یادداشت مرحوم دهخدا). سمکةالرعد. رجوع به رعاد و رعد در ردیفهای خود و نیز المنجد شود.
رعادلغتنامه دهخدارعاد. [ رَع ْ عا ] (ع اِ) نوعی از ماهی که با بسودن آن دست و بازو لرزان گردد چندانکه آن ماهی زنده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). عرونه ؛ قسمی