عروسانلغتنامه دهخداعروسان . [ ع َ ](اِخ ) دهی است از دهستان جندق بیابانک بخش خوربیابانک شهرستان نائین . سکنه 105 تن . آب آن از قنات و محصول آنجا غلات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایر
انگشت عروسانلغتنامه دهخداانگشت عروسان . [ اَ گ ُ ت ِ ع َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) قسمی حلوا که آن را انگشت عروسان هم گویند.(برهان قاطع) (هفت قلزم ). قسمی از حلوا که از شکر سازند بقدر
ساق عروسانلغتنامه دهخداساق عروسان . [ ق ِ ع َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) نام حلوائی است که از میده و شکر بشکل ساق آدمی می سازند و میپزند بغایت لطیف میباشد. (شرفنامه ٔ منیری ). ساق عرو
خلدلغتنامه دهخداخلد. [ خ ُ ] (ع اِ) نوعی از قبره . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). || دست برنجن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب ا
رشکلغتنامه دهخدارشک . [ رَ ] (اِ)حسد و رقابت و حسادت . (ناظم الاطباء). حسد. (از برهان ) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). حسد. (از لغت فرس اسدی ). حسدی است که محب
عروسلغتنامه دهخداعروس . [ ع َ ] (ع ص ، اِ) مرد و زن نوخواسته یکدیگر را. (منتهی الارب ). زن نوکدخدا و مرد نوکدخدا، مگر در عرف اطلاق این بیشتر بر زن کنند، و به ضمتین خواندن خطاست
گاهلغتنامه دهخداگاه . (اِ) عصر. دوره . زمان : و از خلق نخست که را آفرید از گاه آدم تا این زمانه . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).چنین تا بگاه سکندر رسیدز شاهان هر آنکس که آن تخت دید. فر
زیورلغتنامه دهخدازیور. [ زی وَ ] (اِ) بمعنی زینت و آرایش باشد و آنچه بدان زینت و آرایش کنند. (برهان ) (ناظم الاطباء). آنچه زیب و آرایش بدان بحاصل آید. (شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی