عرتلغتنامه دهخداعرت . [ ع َ ] (ع مص ) سخت گردیدن نیزه و جنبیدن و لرزیدن . (از اقرب الموارد). درخشیدن . || جنبیدن و لرزیدن و درخشیدن برق . (منتهی الارب ). || مالیدن بینی کسی را.
ارتلغتنامه دهخداارت . [ اَ ] (حرف ربط + ضمیر) مخفف اگر تو. اگر ترا : گرد گرداب مگرد ارت نیاموخت شناکه شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری .لبیبی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ).
ارتلغتنامه دهخداارت . [اَ رَت ت ] (ع ص ) گنگلاج . شکسته زبان . گرفته سخن . (مهذب الاسماء). آنک زبان وی درآویزد در سخن . (تاج المصادر بیهقی ). آنکه زبانش درآویزد در سخن گفتن . (
ارطلغتنامه دهخداارط. [ اَ ] (ع مص ) بیرون آوردن زمین درخت ارطی را. (آنندراج ) (شمس اللغات ) (کنزاللغات ). || دباغت دادن پوست . (آنندراج ) دباغت کردن پوست . (شمس اللغات ). دباغت
عرتونلغتنامه دهخداعرتون . [ ع َ رَ ] (ع اِ) گیاهی است که بدان پوست پیرایند. (ناظم الاطباء). عرتن . رجوع به عرتن شود.
عرتبةلغتنامه دهخداعرتبة. [ ع َ ت َ ب َ ] (ع اِ) بینی یا نوک بینی یا گوشه ٔ لب بالایین یا جانب تیزی بینی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).
عرتملغتنامه دهخداعرتم . [ ع َ ت َ ] (ع اِ) نوک بینی . (منتهی الارب ). مابین بینی و لب یا گوشه ٔ لب بالایین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عرتمة. رجوع به عرتمة شود.
عرتمةلغتنامه دهخداعرتمة. [ ع َ ت َ م َ ] (ع اِ) عرتم . (منتهی الارب ). نوک بینی یا مابین بینی و لب یا گوشه ٔ لب بالایین . (منتهی الارب ). || یقال فعله علی عرتمته ؛ أی علی رغم أ
عرتنلغتنامه دهخداعرتن . [ ع َ ت َ ] (ع اِ) عَرَتن . عُرتُن . (منتهی الارب ). گیاهی است که بدان دباغت کننداصل آن عرنتُن و عَرَنتَن بوده است و حرف تاء کلمه سه حرکت گرفته و نون آن
عرتونلغتنامه دهخداعرتون . [ ع َ رَ ] (ع اِ) گیاهی است که بدان پوست پیرایند. (ناظم الاطباء). عرتن . رجوع به عرتن شود.
عرتبةلغتنامه دهخداعرتبة. [ ع َ ت َ ب َ ] (ع اِ) بینی یا نوک بینی یا گوشه ٔ لب بالایین یا جانب تیزی بینی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ).
عرتملغتنامه دهخداعرتم . [ ع َ ت َ ] (ع اِ) نوک بینی . (منتهی الارب ). مابین بینی و لب یا گوشه ٔ لب بالایین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عرتمة. رجوع به عرتمة شود.
عرتمةلغتنامه دهخداعرتمة. [ ع َ ت َ م َ ] (ع اِ) عرتم . (منتهی الارب ). نوک بینی یا مابین بینی و لب یا گوشه ٔ لب بالایین . (منتهی الارب ). || یقال فعله علی عرتمته ؛ أی علی رغم أ
عرتنلغتنامه دهخداعرتن . [ ع َ ت َ ] (ع اِ) عَرَتن . عُرتُن . (منتهی الارب ). گیاهی است که بدان دباغت کننداصل آن عرنتُن و عَرَنتَن بوده است و حرف تاء کلمه سه حرکت گرفته و نون آن