عراصلغتنامه دهخداعراص . [ ع ِ ] (ع اِ) ج ِ عَرصة. (منتهی الارب ). رجوع به عرصه شود : حق تعالی عراص عالم را ببقای ذات پادشاه عادل و رونق اسلام ودین حنفی آراسته گرداند. (جهانگشای
عراصلغتنامه دهخداعراص . [ ع َرْ را ] (ع ص ) ابر با رعد و برق . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || ابر بسیاردرخش و پراکنده و مضطرب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || برق مضطرب . (از
اراثلغتنامه دهخدااراث . [ اِ ] (ع اِ) آتش . || آنچه بدان آتش گیرند مانند سوخته و جز آن . (منتهی الارب ).
اراثلغتنامه دهخدااراث . [ اِ ] (اِخ ) ناحیه ای در ولایت تکزاس (امریکای شمالی )، مساحت آن 1000میل مربع و سکنه ٔ آن 22000 و کرسی آن دوبلین است .
اراسلغتنامه دهخدااراس . [ اَ ] (اِخ ) (در لاتینی : نِمِتاکوم ) شهری بفرانسه ، کرسی پادُکالِه در 174 هزارگزی شمال پاریس و در آن ابنیه ٔ قدیمه ٔ جمیله است . ناحیه ٔ اراس دارای 12
چهارمیخلغتنامه دهخداچهارمیخ . [ چ َ / چ ِ ] (اِ مرکب ) چهار عدد میخ که روی زمین یا روی دیوار به شکل مربع یا مربعمستطیل بکوبند و چهارگوشه ٔ چیزی را بدان ببندند. (فرهنگ فارسی معین ).
عرصاملغتنامه دهخداعرصام . [ ع ِ ] (ع اِ) شیر بیشه . (منتهی الارب ). اسد. (اقرب الموارد). عَراصِم . عَرصم . رجوع به عراصم و عرصم شود.
نرم تنلغتنامه دهخدانرم تن . [ ن َ ت َ ] (ص مرکب ) املس . که تنی نرم و لطیف دارد. عرصم . عرصام . عراصم : شبوط؛ نوعی ماهی نرم تن خردسر باریک دم گشاده میان برشکل بربط. (از منتهی الار