عزوبتلغتنامه دهخداعزوبت . [ ع ُ ب َ ] (ع اِمص ) عزوبة. بی زنی و مجردی . (ناظم الاطباء). بی همسری . مجرد بودن . رجوع به عزوبة شود.
عقوبتفرهنگ مترادف و متضادبادافراه، تادیب، تنبیه، جزا، سزا، سیاست، شکنجه، عذاب، فرجامبد، قصاص، کیفر، گوشمال، مجازات
عذوبلغتنامه دهخداعذوب . [ ع َ ] (ع ص ) کسی که از شدت تشنگی نخورد. (ناظم الاطباء). || آنکه میان او و میان آسمان حائل نباشد. || ستور ایستاده که آب و علف نخورد. (از اقرب الموارد) (
عذوبةلغتنامه دهخداعذوبة. [ ع ُ ب َ ] (ع مص ) پاکیزه گردیدن آب . (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). خوش شدن آب . (تاج المصادر بیهقی ). مجازاً، بمعنی شیرین
فغفور یزدیلغتنامه دهخدافغفور یزدی . [ ف َ رِ ی َ ] (اِخ ) به طلاقت لسان و عذوبت بیان و تازه گویی امتیاز داشت . اصلش از یزد است و در مدح ملوک ایران و منقبت ائمه ٔ معصومین قصاید رنگین و
چشتلغتنامه دهخداچشت . [ چ ِ ] (اِخ ) نام موضعی است .(برهان ) (ناظم الاطباء). نام قریه ای است قریب بهرات رود و اوبه و شاقلان در کمال صفوت هوا و عذوبت ماء و از آنجا بوده اند بزرگ
حشو ملیحلغتنامه دهخداحشو ملیح . [ ح َ وِ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) حشو لوزینه . حشوی که معنی نیفزاید لیکن در عذوبت بیفزاید. شمس قیس آرد: آن است که هر چند شعر در معنی بدان محتاج