عدیدةلغتنامه دهخداعدیدة. [ ع َدَ ] (ع ص ، اِ) مؤنث عدید. (اقرب الموارد) (قطرالمحیط). || بهر. (منتهی الارب ). حصه ، یقال له منه عدیدة، أی حصة. (اقرب الموارد) (قطرالمحیط). ایام ع
عَدَّدَهُفرهنگ واژگان قرآنآن را شمرد - آن را ذخيره و توشه قرار داد(در عبارت "جَمَعَ مَالاًَ وَعَدَّدَهُ "اين معني را هم مي تواند داشته باشد که مال را عده و ذخيره ميکند براي روزي که مورد
undoingدیکشنری انگلیسی به فارسیلغو کردن، باطل کردن، خنثی کردن، بی اثر کردن، واچیدن، خراب کردن، بیابرو کردن، باز کردن
عدیدةلغتنامه دهخداعدیدة. [ ع َدَ ] (ع ص ، اِ) مؤنث عدید. (اقرب الموارد) (قطرالمحیط). || بهر. (منتهی الارب ). حصه ، یقال له منه عدیدة، أی حصة. (اقرب الموارد) (قطرالمحیط). ایام ع
بزنیروزلغتنامه دهخدابزنیروز. [ب ُ ] (اِخ ) ناحیه ایست در همدان صاحب قرای عدیده که از آن جمله ولیدآباد است . (مرآت البلدان ج 1 ص 199).
مراراًلغتنامه دهخدامراراً. [ م ِ رَن ْ ] (ع ق ) بارها. به کرات عدیده . چندین بار. (یادداشت مؤلف ). بارها. کراراً. مکرراً. (ناظم الاطباء). رجوع به مرار و مرة شود.
خان آرزولغتنامه دهخداخان آرزو.[ ن ِ رِ ] (اِخ ) نام یکی از شعرای هند و در فرهنگ آنندراج به اشعارش در موارد عدیده استشهاد شده است .
دستجردیلغتنامه دهخدادستجردی . [ دَ ج ِ ] (ص نسبی ) منسوب است به دستجرد و دستجرد مواقع عدیده است از آنجمله قریه ای به طوس و قریه ای به بلخ و قریه ای به مرو. (از سمعانی ) (از معجم ال