عدویلغتنامه دهخداعدوی . [ ع َ دَ وی ی ] (ع اِ) گیاه صیفی که بعد ازگذشتن بهار روید. (از قطرالمحیط). عدویة. (از منتهی الارب ). || درختهای کوچک که شتر خورد. (قطرالمحیط). عدویة. (من
عدویلغتنامه دهخداعدوی . [ ع َ وی ی ] (اِخ ) عبداﷲبن مبارک بن مغیرة مکنی به ابوعبدالرحمن از مشاهیر ادباء بود در نحو و لغت دستی داشت از تألیفات اوست : اقامة اللسان علی صواب المنا
عدویلغتنامه دهخداعدوی . [ ع َ وی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به عدی بن ربیعه . رجوع به عدی بن ربیعةبن معاویه شود. (از لباب الانساب ج 2 ص 126). || نسبت است به عدی بن کعب بن لؤی . رجو
عدویلغتنامه دهخداعدوی . [ ع َدْ وا] (ع اِ) بیماری که از یکی به دیگری نقل کند مانند خارش و گر و جز آن . (منتهی الارب ). آنچه از یکی به دیگری سرایت کند از جرب و جز آن . (از اقرب ا
ادویلغتنامه دهخداادوی . [ اَ وا ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از داء بمعنی درد: ای ّ داء ادوی من البخل . (تاج العروس ج 2 ص 384 س 23 در ماده ٔ سَوَدَ).
ادویلغتنامه دهخداادوی . [ اَدْ ] (اِ) داروئی است که آنرا اگر ترکی گویندو وج نیز خوانند و بعضی گویند دارویی است که آنرا بعربی صبر خوانند. (برهان قاطع). وج باشد که بترکی اگر و بهن
ادویلغتنامه دهخداادوی . [ اُ دَ وی ی ] (ص نسبی ) منسوب به اُدَی ّ و آن بطنی است از خزرج از انصار منسوب به ادی بن سعدبن علی بن اسدبن ساردةبن یزیدبن جشم بن الخزرج . و از آن بطن اس
عدویةلغتنامه دهخداعدویة. [ ع َ دَ وی ْ ی َ ] (اِخ ) قومی از تمیم و از حنظله اند. (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
عدویةلغتنامه دهخداعدویة. [ ع َ دَ وی ْ ی َ ] (ع ص ) مؤنث عدوی . (از اقرب الموارد). || گیاه که پس از گذشت بهار درختان کوچک سبز کند و شتران خورند. عدوی . (قطرالمحیط). نبات الصیف ب
عدویةلغتنامه دهخداعدویة. [ ع َ دَ وی ْ ی َ] (اِخ ) دهی است دارای بستانهای نزدیک مصر به شاطی شرقی نیل . (معجم البلدان ) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
عدویةلغتنامه دهخداعدویة. [ ع َ وی ْ ی َ ] (اِخ ) دختر اسماعیل عدوی قیسی است . یکی از زنان بزرگ جهان اسلام است که در عرفان و تصوف سیری داشت بسیار متزهد و عابد بود. عطار در وصفش گو
زاویه ٔ عدویلغتنامه دهخدازاویه ٔ عدوی . [ ی َ ی ِ ع َ دَ وی ی ] (اِخ ) رجوع به زاویه ٔ خضر (قاهره ) شود.
عدویةلغتنامه دهخداعدویة. [ ع َ دَ وی ْ ی َ ] (ع ص ) مؤنث عدوی . (از اقرب الموارد). || گیاه که پس از گذشت بهار درختان کوچک سبز کند و شتران خورند. عدوی . (قطرالمحیط). نبات الصیف ب
عدویةلغتنامه دهخداعدویة. [ ع َ وی ْ ی َ ] (اِخ ) دختر اسماعیل عدوی قیسی است . یکی از زنان بزرگ جهان اسلام است که در عرفان و تصوف سیری داشت بسیار متزهد و عابد بود. عطار در وصفش گو
عدویةلغتنامه دهخداعدویة. [ ع َ دَ وی ْ ی َ ] (اِخ ) قومی از تمیم و از حنظله اند. (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
عدویةلغتنامه دهخداعدویة. [ ع َ دَ وی ْ ی َ] (اِخ ) دهی است دارای بستانهای نزدیک مصر به شاطی شرقی نیل . (معجم البلدان ) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
رابعه ٔ عدویهلغتنامه دهخدارابعه ٔ عدویه . [ب ِ ع َ ی ِ ع َ وی ی َ ] (اِخ ) دختر اسماعیل عدوی قیسی است که در 135 هَ . ق . درگذشت . وی مکنی به ام الخیر ومولای آل عتیک و اهل بصره بود. زرکلی