عجین کردنلغتنامه دهخداعجین کردن . [ ع َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خمیر کردن . آمیختن : دجله خوناب است زین پس گر نهد سر در نشیب خاک نخلستان بطحا را کند از خون عجین .سعدی .
عجینلغتنامه دهخداعجین . [ ع َ ] (ع مص ) سرشتن و خمیرکردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آمیختن : آبش همه از کوثر و از چشمه ٔ حیوان خاکش همه از عنبر و کافور عجین است . منوچهری .جان
گل کردنلغتنامه دهخداگل کردن . [ گ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عجین کردن آب را با خاک . آمیخته کردن خاک و آب : خاک وجود ما را از آب باده گل کن ویران سرای دل را گاه عمارت آمد. حافظ. || کنا
بسرشتنلغتنامه دهخدابسرشتن . [ ب ِ س ِ رِ ت َ ] (مص ) سرشته کردن یعنی خمیر کردن . (از مؤید الفضلاء). عجین کردن : همه نارسیده بتان طرازکه بسرشتشان ایزد از شرم و ناز. فردوسی .و رجوع
سرشتنلغتنامه دهخداسرشتن . [ س ِ رِ ت َ ] (مص ) پهلوی «سریشتن » [ رجوع کنید به سرشت ]، سریکلی «خیرخ -ام » (آمیختن ، مخلوط کردن ). مخلوط کردن . آغشته ساختن . خمیر کردن . معجون ساخت
معجونلغتنامه دهخدامعجون . [ م َ ] (ع ص ، اِ)خمیر و سرشته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سرشته شده و خمیرکرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). عجین . درآمیخته . سرشته . (یادداشت به خط
اخمارلغتنامه دهخدااخمار. [ اِ ] (ع مص ) پنهان گردیدن . نهان گشتن . || پنهان و پوشیده گردانیدن . پوشانیدن . پنهان کردن . || عطا کردن چیزی کسی را یا مالک آن چیز گردانیدن او را. ||