عجللغتنامه دهخداعجل . [ ع َ ج َ ] (ع مص ) شتافتن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ) : حکمت حق مانع آید زین عجل جمعشان دارد به صحبت تا اجل . مولوی (مثنوی ).|| بطی ٔ
عجللغتنامه دهخداعجل . [ ع َ ج ِ / ج ُ ] (ع ص ) شتاب کننده . (اقرب الموارد). سریع. (منتهی الارب ). || آنکه بدین جهان خرسند باشد. (اقرب الموارد).
عجل مخصيدیکشنری عربی به فارسیراندن , بردن , راهنمايي کردن , هدايت کردن , گوساله پرواري , رهبري , حکومت