عجانلغتنامه دهخداعجان . [ ع َج ْ جا ] (ع ص ) احمق . (مهذب الاسماء). گول . (منتهی الارب ). || خمیرگیر. خمیرکن . (مهذب الاسماء). فعّال است مبالغه را. (اقرب الموارد).
عجانلغتنامه دهخداعجان . [ ع ِ ] (ع اِ) گردن . (منتهی الارب ). گردن به لغت اهل یمن . (اقرب الموارد). || سرین . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (لسان العرب ). || قضیب ممدود از خصیه
اجانلغتنامه دهخدااجان . [ ] (اِخ ) پسر شویانا از اخلاف سلیمان که شانزده سال پادشاهی بنی اسرائیل داشت . رجوع به حبط ج 1 ص 46 شود.
اجانلغتنامه دهخدااجان . [ اَ ] (اِخ ) بلاد متسعه ٔ ممتده ای در سواحل افریقای شرقی ، واقع در ساحل اقیانوس هند، و آن از زنگبار تا رأس غردافوی ممتد است . مساحت عرضش در حدود 10 درج
اجانلغتنامه دهخدااجان . [ اُ] (اِخ ) شهری است خرد در آذربایجان و بین آن و تبریز ده فرسنگ راه است و در راه ری به تبریز واقع است ویاقوت حموی آن را دیده و گوید: دارای حصار و بازار
عجانسلغتنامه دهخداعجانس . [ ع َ ن ِ ] (ع اِ) گوه گردان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جعلان . مقلوب جعانس . (اقرب الموارد).
عجانسلغتنامه دهخداعجانس . [ ع َ ن ِ ] (ع اِ) گوه گردان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جعلان . مقلوب جعانس . (اقرب الموارد).
عجنلغتنامه دهخداعجن . [ ع ُ ج ُ ] (ع اِ) ج ِ عِجان . (منتهی الارب ). رجوع به عجان شود. || ج ِ عجین . (منتهی الارب ). رجوع به عجین شود.
اعجنةلغتنامه دهخدااعجنة. [ اَ ج ِ ن َ ] (ع اِ) ج ِ عِجان ، بمعنی گردن و سرین و جز آن . (از منتهی الارب ).
خمیرگیرلغتنامه دهخداخمیرگیر. [ خ َ ] (نف مرکب ، اِ) عجان . خلیفه . خمیرساز. خمیرگر. آنکه خمیر را ورزد نان پختن را. آنکه در نانوایی خمیر نان آماده کند. در نانوائی آنکه خمیر را ورزد