عبدالحکیملغتنامه دهخداعبدالحکیم . [ ع َ دُل ْ ح َ ] (اِخ ) ابن اسحاق بن ابراهیم . رجوع به ابواسحاق عراقی شود.
عبدالحکیملغتنامه دهخداعبدالحکیم . [ ع َ دُل ْ ح َ ] (اِخ ) ابن شمس الدین الهندی السیالکوتی از فضلاء سیالکوت لاهور هندوستان . او راست : عقاید السیالکوتی . حاشیه بر تفسیر بیضاوی که ناق
عبدالحکیملغتنامه دهخداعبدالحکیم . [ ع َ دُل ْ ح َ ] (اِخ ) الافغانی القندهاری ، فقیه حنفی و از زهاد بود. وی به دمشق ساکن شد. و از عمل خویش ارتزاق میکرد. عمری دراز یافت و به سال 1326
عبدالحلیملغتنامه دهخداعبدالحلیم . [ ع َ دُل ْ ح َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲالنابلسی الشویکی . مردی فاضل بود وبه ادب اشتغال داشت . در الازهر به تحصیل پرداخت و درنابلس سکونت جست سپس به عکا رف
ابن عبدالحکملغتنامه دهخداابن عبدالحکم . [ اِ ن ُ ع َ دِل ْ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابومحمد عبداﷲ. فقیه مصری مالکی . او از خود مالک موطاء را استماع کرده و مردی توانگر بوده ، هنگامی که شافعی به
ابن عبدالحکملغتنامه دهخداابن عبدالحکم . [ اِ ن ُ ع َ دِل ْ ح َک َ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ محمدبن عبداﷲبن عبدالحکم بن اعین مصری . فقیه شافعی (182 -268 هَ .ق .). او پسر ابومحمد عبداﷲ و برادر عب
حکیم شاهلغتنامه دهخداحکیم شاه . [ ح َ ] (اِخ ) عبدالحکیم . شاعری از مردم لاهور. او را تذکره ٔ شعرائی است حاوی شرح حال گویندگان معاصر خود او که در اورنگ آباد به سال 1175 هَ . ق . بنا
سحنونلغتنامه دهخداسحنون . [ س َ ] (اِخ ) عبدالرحمان بن عبدالحکیم بن عمران الاوسی الدکالی مالکی مقری نحوی مکنی به ابوالقاسم و ملقب به صدرالدین . از او علی بن مختار حدیث شنیده است
حسنلغتنامه دهخداحسن . [ ح َ س َ ] (اِخ ) ابن ابوالقاسم کاشانی بن عبدالحکیم (1275 - 1351 هَ . ق .). او راست :جواب الکتاب الوارد من حیدرآباد. (ذریعه ج 5 ص 186).
ابوالقاسملغتنامه دهخداابوالقاسم . [ اَ بُل ْ س ِ ] (اِخ ) عبدالرحمن بن عبداﷲبن عبدالحکیم . رجوع به عبدالرحمن بن عبداﷲ... شود.
ابویحییلغتنامه دهخداابویحیی . [ اَ بو ی َ یا ] (اِخ ) عبدالحکیم المروزی . محدث است . و از مالک و ابن ابی زیاد روایت کند.