عاقلهفرهنگ انتشارات معین(ق لِ) [ ع . عاقلة ] 1 - (اِفا.) مؤنث عاقل . 2 - زن آرایشگر. 3 - (اِ.) خویشان و نزدیکان قاتل که پرداخت دیه یا خون بها بین ایشان تقسیم می شود.
عاقلهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. عاقل (زن).۲. (اسم) (فقه) خویشان و نزدیکان قاتلِ غیر مکلف بهسبب سفاهت یا علت دیگر که خونبهای مقتول بر عهدۀ آنان است: ◻︎ خونبهای جرم نَفْس قاتله / هست بر حل
عاقلةلغتنامه دهخداعاقلة. [ ق ِ ل َ ] (ع ص ) مؤنث عاقل . ج ، عاقلات و عَواقل . رجوع به عاقل شود. || زن مشاطه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || عاقلة الرجل ؛ خویشان و نزدیکان مرد کش
نفس عاقلهلغتنامه دهخدانفس عاقله . [ ن َ س ِ ق ِ ل َ / ل ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مراد نفس ناطقه است . (فرهنگ علوم عقلی از مصنفات افضل الدین ج 1 ص 32) : گفتم که نفس عاقله را اختیار
عاقلةلغتنامه دهخداعاقلة. [ ق ِ ل َ ] (ع ص ) مؤنث عاقل . ج ، عاقلات و عَواقل . رجوع به عاقل شود. || زن مشاطه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || عاقلة الرجل ؛ خویشان و نزدیکان مرد کش
نفس عاقلهلغتنامه دهخدانفس عاقله . [ ن َ س ِ ق ِ ل َ / ل ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مراد نفس ناطقه است . (فرهنگ علوم عقلی از مصنفات افضل الدین ج 1 ص 32) : گفتم که نفس عاقله را اختیار
داربةلغتنامه دهخداداربة. [ رِ ب َ ] (ع ص ) زن عاقله ٔ هنرمند. (آنندراج ). || زن طبله نواز. (آنندراج ).
سنبادلغتنامه دهخداسنباد. [ سَم ْ ] (اِ) قوت فکریه و این قوتی باشد عاقله که حصول فکر او است . (برهان ). ظاهراً برساخته ٔ فرقه ٔ آذرکیوان است . فکر. خیال . تفکر. قوه ٔ متفکره . (نا
لبیبةلغتنامه دهخدالبیبة. [ ل َ ب َ ] (ع ص ) تأنیث لبیب . زن عاقله . || (اِ) شاماکچه . (منتهی الارب ). نام جامه ای است .