عازملغتنامه دهخداعازم . [ زِ ] (ع ص ) آهنگ کننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || کوشش کننده . (ناظم الاطباء). کسی که اراده ٔ حتمی به انجام کاری کند. (فرهنگ نظام ).
عازمفرهنگ انتشارات معین(زِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - قصد کننده ، اراده کننده ، کوشش کننده . 2 - در فارسی : مسافر، رونده .
عازمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که عزم و ارادۀ کاری میکند؛ قصدکننده بر انجام کاری.۲. آنکه قصد دارد به طرف جایی حرکت کند.
اعظملغتنامه دهخدااعظم . [ اَ ظَ ] (اِخ ) علیخان . از شعرای دوره ٔ صفویه و منسوب به شاه طهماسب بوده است . این بیت از اوست :نظر به روی تو خورشید ناگهان انداخت کلاه خویش ز شادی بر
اعظملغتنامه دهخدااعظم . [ اَ ظَ ] (اِخ ) (دریای ...) دریای عمان و دریای حبشه و دریای قلزم از دریای اعظم است . (حدود العالم ). و جنوب کرمان دریای اعظم است . (حدود العالم ).
اعظملغتنامه دهخدااعظم . [ اَ ظَ ] (اِخ ) امام ... ابوحنیفه نعمان بن ثابت . متوفی بسال 150 هَ . ق . امام مذهب حنفی . رجوع به ابوحنیفه نعمان بن ثابت شود.
اعظملغتنامه دهخدااعظم . [ اَ ظَ ] (اِخ ) علی قلیخان . از شعرای عصر صفوی و از بزرگان امرای شاه عباس بوده و دیوان مرتبی داشته است . این بیت از اوست :گر فلک رابمن سر جنگ است عرصه پ
اِبتعثَدیکشنری عربی به فارسیعازم شد , ارسال شد , اعزام شد , روانه شد , فرستاده شد , مبعوث (فرستاده) شد
عازم شدنلغتنامه دهخداعازم شدن . [ زِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آهنگ کردن . قصد کردن : یارب بفضل خویش ببخشای بنده راآن دم که عازم سفر آن جهان شود.سعدی .