ضدفرهنگ مترادف و متضاد۱. خلاف، عکس، مباین، مخالف، مغایر، نقیض، وارونه ۲. ناجور، ناسازگار ۳. خصم، دشمن، عدو ≠ موافق
ضددیکشنری فارسی به انگلیسیanti-, contrary, converse, counter, counter-, cross, opposite, head, inimical, proof _, repellent
زدلغتنامه دهخدازد. [ زَ ] (مص مرخم ، اِ مص )لطمه و ضرب و صدمه و مشت و کوب . (ناظم الاطباء). زدن . و در ترکیب بکار رود.- زد و برد ؛ زدن و بردن .- زد و بند ؛ زدن و بستن .- زد و
زدلغتنامه دهخدازد. [ زَ / زِ ] (اِ) ماده ٔ چسبناک که از درخت و گیاه بیرون می تراود و لفظ عربیش صمغ است و در تداول عامه آنرا با فتح زاء خوانند. (فرهنگ نظام ). گویا در آخر بعض ک
حافظالدینلغتنامه دهخداحافظالدین . [ ف ِ ظُدْ دی ] (اِخ ) (تل ّ...) موضعی است در بخارا که قدیم تل ّ میانه و پس از آن تل بغرابیک و در این زمان تل خواجه طرخان و تل مولانا حافظالدین معرو
حافظالدینلغتنامه دهخداحافظالدین . [ ف ِ ظُدْ دی ] (اِخ ) ابونصر بن خواجه محمد پارسابن محمدبن محمود الحافظ البخاری . آنگاه که پدرش خواجه پارسا در سفر حج در شهر مدینه درگذشت قائم مقام
حافظالدینلغتنامه دهخداحافظالدین . [ ف ِ ظُدْ دی ] (اِخ ) بلقینی . رجوع به عبداﷲبن احمد حافظالدین بلقینی شود.