طینوشلغتنامه دهخداطینوش . (اِخ ) نام پسر قیدافه (پادشاه اندلس ) که داماد فور هندی و معاصر اسکندر بود. فردوسی از زبان قیدافه به اسکندر خطاباً گوید : چنان دان که طینوش فرزندمن کم ا
طینوثلغتنامه دهخداطینوث . [ طَ / طِ ] (اِ) حیوانی باشد مانند ذَراریح لکن کوچکتر از اوست و فعل ذراریح از او می آید، و ذراریح جانوری است از مگس بزرگتر و عروسک همان است . (برهان ) (
طینوجلغتنامه دهخداطینوج . (اِخ ) دهی جزء دهستان حومه ٔ بخش دستجرد خلجستان شهرستان قم در 3000 گزی خاور دستجرد. کوهستانی و کنار رودخانه و سردسیر با 967 تن سکنه . آب آن از قنات و رو
طینوریلغتنامه دهخداطینوری . (اِ) ظاهراً نوعی از ظروف چوبین است : و از وی [ از آمل به طبرستان ] آلاتهای چوبین خیزد چون کفچه و شانه و شانه نیام و ترازوخانه و کاسه و طَبَق و طینوری و
اسب افکنلغتنامه دهخدااسب افکن . [ اَ اَ ک َ ] (نف مرکب ) دلاور و بهادر را گویند که یکه و تنها در میان فوج غنیم بتازد. (جهانگیری ). رشید. اسب تازنده : برآشفت از آن پور اسفندیارجوانی
دیوسازلغتنامه دهخدادیوساز. [ وْ ] (ص مرکب ) با ساز دیوان . با ساخت دیو. دیوسازیده . پرورده ٔدیو. || کنایه از شیطان منش : چنین داد بهرام پاسخش بازکه ای بیخرد ریمن دیوساز. فردوسی .ی
بازخواندنلغتنامه دهخدابازخواندن . [ خوا /خا دَ ] (مص مرکب ) بازگرداندن . طلبیدن : غمی گشت و لشکر همه بازخواندبزودی سلیح و درم برفشاند.فردوسی .ز ری مردک شوم را بازخوان ورا مردم شوم و
آزادلغتنامه دهخداآزاد. (ص ، اِ) نوعی سرو و صفت آن : بسرخه نگه کرد پس پیل تن یکی سرو آزاد بد در چمن . فردوسی .حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند
اندازلغتنامه دهخداانداز.[ اَ ] (اِمص ) به معنی مصدر است که انداختن باشد. (از برهان قاطع). عمل انداختن . (فرهنگ فارسی معین ).- بارانداز ؛ آنجا که بار فرود می آورند: بارانداز کشتی