طیفوریلغتنامه دهخداطیفوری . [ طَ ] (اِخ ) اسرائیل بن زکریا الطیفوری . وی طبیب فتح بن خاقان و در صناعت پزشکی پیشوا و جلیل القدر و نزد خلفاء و ملوک سخت ارجمند بودو در خدمت فتح بن خا
طیفوریلغتنامه دهخداطیفوری . [ طَ ] (اِخ ) جدّ ابوجعفر محمدبن یزیدبن طیفور البغدادی المعروف بالطیفوری است و وی منسوب به طیفور از محدثان بغداد باشد. (سمعانی ).
طیفوریلغتنامه دهخداطیفوری . [ طَ ] (اِخ ) زکریابن الطیفوری . یوسف بن ابراهیم گوید: خبر داد مرا زکریابن الطیفوری که هنگام محاربه ٔ بابک خرمی با افشین در لشکرگاه بودم که فرمان داد ت
طیفوریلغتنامه دهخداطیفوری . [ طَ ] (اِخ ) مردی طبیب بود. حنین بن اسحاق چندین کتاب از وی در فن پزشکی یاد و نقل کرده . از پیشوایان پزشکان و فاضلی در فن خویش حاذق بود و عبداﷲ نام داش
طیفوریلغتنامه دهخداطیفوری . [ طَ ] (اِخ ) نام دیگر از رودخانه ٔ گرگان است که مقدسی نیز ذکری از آن میکند. (سفرنامه ٔ مازندران رابینو ص 91).
طیفوریانلغتنامه دهخداطیفوریان .[ طَ ] (اِخ ) فرقه ای از صوفیه بر طریقت ابویزید طیفوربن عیسی بن سروشان بسطامی . (کشف المحجوب هجویری ).
طیفوریةلغتنامه دهخداطیفوریة. [ طَ ری ی َ ] (اِخ ) نام سلسله ای از صوفیه منسوب به بایزید بسطامی . رجوع به طیفوریان شود.
طیفوریةلغتنامه دهخداطیفوریة. [ طَ ری ی َ ] (ع اِ) ظرف توگود. (دزی ). رجوع به طیفور شود : فاتی علی الزله ، و رفع الطیفوریة فازعةً. (معجم الادباء مارگلیوث ج 1 ص 400).
طیفورلغتنامه دهخداطیفور. [ طَ ] (ع اِ) نام جانورکی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || مطلق پرنده را گویند اعم از مرغ و ملخ و امثال آن . (برهان ). || مرغی است . (مهذب الاسماء). |
طیفوریانلغتنامه دهخداطیفوریان .[ طَ ] (اِخ ) فرقه ای از صوفیه بر طریقت ابویزید طیفوربن عیسی بن سروشان بسطامی . (کشف المحجوب هجویری ).
طیفوریةلغتنامه دهخداطیفوریة. [ طَ ری ی َ ] (اِخ ) نام سلسله ای از صوفیه منسوب به بایزید بسطامی . رجوع به طیفوریان شود.
طیفوریةلغتنامه دهخداطیفوریة. [ طَ ری ی َ ] (ع اِ) ظرف توگود. (دزی ). رجوع به طیفور شود : فاتی علی الزله ، و رفع الطیفوریة فازعةً. (معجم الادباء مارگلیوث ج 1 ص 400).
دانیاللغتنامه دهخدادانیال . (اِخ ) ابن الطیفوری . او را دانیل نیز گفتندی . در دانش طب دست داشت و پس از طب آموزی به رهبانیت افتاد و بسبب ناسازی رفتار پدر و یا علت دیگر به مدینةالسل