طپیدنلغتنامه دهخداطپیدن . [ طَ دَ ] (مص ) اصلش تپیدن است ، و یک مصدر بیش ندارد در اصل بمعنی گرم شدن است ، چون کمال گرمی رابیقراری لازم است ، لهذا مجازاً بمعنی غلطیدن می آید. (آنن
تپیدنفرهنگ انتشارات معین(تَ دَ) (مص ل .) 1 - بی قراری کردن ، زدن نبض و قلب . 2 - لرزیدن . 3 - از جای جستن .
تپیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. لرزیدن.۲. زدن نبض و قلب.۳. [قدیمی، مجاز] بیآرام شدن؛ بیقراری کردن.
تپیدنلغتنامه دهخداتپیدن . [ ت َ دَ ] (مص ) (منحوت از تپمق ترکی ) متعدی آن تپاندن . به فشار جای گرفتن : زنها و بچه ها بدیدن امنیه همگی تپیدند توی آغل هاشان . (یادداشت بخط مرحوم ده
طبیدنلغتنامه دهخداطبیدن . [ طَ دَ ] (مص ) تپیدن باشد که حرکت کردن و برجستن است مر اعضای آدمی و حیوانات دیگر را بهنگام کشتن . (برهان ). لرزیدن . ضربان و حرکت کردن ، مانند دل و رگ
طپیدگیلغتنامه دهخداطپیدگی . [ طَ دَ / دِ ] (حامص ) حالت طپیده . تپش . طپش . اضطراب . لرزه . لجاجة: طپیدگی از گرسنگی . (منتهی الارب ).
وجیفلغتنامه دهخداوجیف . [ وَ ] (ع مص ) طپیدن وبی آرام گشتن . (منتهی الارب ). مضطرب و پریشان شدن . || گرفته شدن و خفقان قلب . (از اقرب الموارد). || به رفتار وجف رفتن شتر. (منتهی
تاپاکلغتنامه دهخداتاپاک . (اِ) طپیدن و اضطراب و بیقراری . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (جهانگیری ). بیقراری و تب داشتن و مصدر آن تپیدن وبطاء معرب است . (آنندراج ) (انجمن آرا)
ساق بر ساق مالیدنلغتنامه دهخداساق بر ساق مالیدن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) طپیدن و دست و پا زدن در حالت نزع . (آنندراج از بهار عجم ).
برطپیدنلغتنامه دهخدابرطپیدن . [ ب َ طَ دَ ](مص مرکب ) طپیدن . تپیدن . بی قراری کردن : نرنجم ز خصمان اگر برطپندکزین آتش پارسی در تبند. سعدی .- دل برطپیدن ؛ مضطرب و پریشان شدن : چو