طهسلغتنامه دهخداطهس . [ طَ ] (ع مص ) درآمدن در زمین به استواری یا سستی . یقال : طهس فی الارض . ماادری این طهس ؛ نمی دانم به کجا رفت . و کذا ماادری این طهس به ، مجهولاً. (منتهی
طحسلغتنامه دهخداطحس . [ طَ ] (ع مص ) طحس الجاریة طحساً؛ آرامید با کنیزک . (منتهی الارب ). رجوع به المعرب ص 223 شود.
طحثلغتنامه دهخداطحث . [ طَ ] (ع مص ) راندن چیزی رابدست . دفع کردن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
تحسلغتنامه دهخداتحس . [ ت َ ] (اِ) دل پر غصه و اندوه . (اشتینگاس ) (ناظم الاطباء) (لسان العجم شعوری ج 1 ورق 278 ب ) : طالع بد در جهان برعکس بوددر همه ٔ عمری نصیبم تحس بود. ابوا