طمطملغتنامه دهخداطمطم . [ طِ طِ ] (ع ص ) رجل ٌ طمطم ؛ مرد سخن ناسره گوی . خلاف فصیح . رجل طمطمی .(منتهی الارب ). مرد غیرفصیح که زبانش درست نباشد. (منتخب اللغات ). بسته زبان . ج
طمطملغتنامه دهخداطمطم . [طَ طَ ] (اِ) تمتم که سماق باشد. (فهرست مخزن الادویه ). سماق . (اختیارات بدیعی ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
تمتمفرهنگ انتشارات معین(تُ تُ) (اِ.) منگوله ای که از موی دم گاومیش هندی درست می کردند و آن را بر سر نیزه یا گردن اسب می بستند.
تمتمفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمنگولهای که از موهای دم غژغاو درست میکردند و سپاهیان آن را از نیزه و علم میآویختند یا بر گردن اسب میبستند؛ پرچم.
تم تملغتنامه دهخداتم تم . [ ت َ ت َ ] (اِخ ) دهی از بخش روانسر است که در شهرستان سنندج واقع است و 315 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
تم تملغتنامه دهخداتم تم . [ ت ُ ت ُ ] (ع اِ) سماق که به فارسی تتم گویند. (منتهی الارب ). سماق . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و به کسر هر دوی فوقانی [ ت ِ ت ِ ] به عربی سماق
طمطمانیةلغتنامه دهخداطمطمانیة. [ طُ طُ نی ی َ ] (ع اِ) (... حِمْیَر) سخنان زشت که در لغت حمیر است . (منتهی الارب ).
طمطمیلغتنامه دهخداطمطمی . [ طِ طِ می ی ] (ع ص ) مرد سخن ناسره گوی . خلاف فصیح . رجل طمطم . (منتهی الارب ).
طمطمیلغتنامه دهخداطمطمی . [ طِ طِ می ی ] (ع ص ) مرد سخن ناسره گوی . خلاف فصیح . رجل طمطم . (منتهی الارب ).
طمطمانیةلغتنامه دهخداطمطمانیة. [ طُ طُ نی ی َ ] (ع اِ) (... حِمْیَر) سخنان زشت که در لغت حمیر است . (منتهی الارب ).