تلیثلغتنامه دهخداتلیث . [ ت َ ] (ع اِ) نخلستان شوره زار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد).
تلیثلغتنامه دهخداتلیث . [ ت َ ل َی ْ ی ُ ] (ع مص ) به شیر مانستن در هوا و حرص . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
تلیسلغتنامه دهخداتلیس . [ ت َ ] (ع اِ) پارچه از ابریشم یا کَنَب که بدان بار و جز آن پیچند. گونی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ج ، تلالیس : و قتلها طرحت (بغداد خاتون ) هنالک ایا
طلیسالغتنامه دهخداطلیسا. [ طِ ] (اِ) بلغت اهل شام نوعی از صدف کوچک است که از آن نمک میسازند و با نان میخورند، و بقول صاحب تحفه اسم حلزون است . اسم صنفی از صدف کوچک است . (فهرست م
طلیسالغتنامه دهخداطلیسا. [ طِ ] (اِ) بلغت اهل شام نوعی از صدف کوچک است که از آن نمک میسازند و با نان میخورند، و بقول صاحب تحفه اسم حلزون است . اسم صنفی از صدف کوچک است . (فهرست م
چاه گنبد تلخلغتنامه دهخداچاه گنبد تلخ . [ گُم ْ ب َ ت َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دیهوک بخش طلیس شهرستان فردوس که در 22 هزارگزی خاور طلبس واقع شده . کویر است و سکنه ندارد و مکاران و ره
غمرالردافرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمرد بسیارعطا؛ مرد سخی و پربخشش: ◻︎ گر خضر گردم بر آن غمرالردا / هم ردا، هم طلیسان خواهم فشاند (خاقانی: ۱۴۲).
نابینالغتنامه دهخدانابینا. (ص مرکب ) کور. (آنندراج ). ضریر. اعمی . عمیاء.اکمه . محجوب . کفیف . مکفوف . (دهار). ضراکه . ضریک . مطموس . طِلّیس . عش . اعشی . (منتهی الارب ). آن که بی