طلخلغتنامه دهخداطلخ . [ طَ ] (ع اِ) لای سیل آورد که در آن کفچلیزها باقی باشند و بدانجهت کسی بر شرب آب رودبار قادر نشود. (منتهی الارب ).
طلخلغتنامه دهخداطلخ . [ طَ ] (ع مص ) آلودن به گل و لای سیاه . سیاه کردن . و منه الحدیث : کان فی جنازة فقال ایکم یأتی المدینة فلایدع فیها وثناً الا کسره و لا صورة الا طلخها؛ ای
طلخلغتنامه دهخداطلخ . [ طَ ] (معرب ، ص ) تلخ . مر (اصلش تلخ است ) : و ماده ٔ نزله بعضی گرم و رقیق باشد و بعضی سرد و غلیظ، اما رقیق بعضی تیز و سوزاننده و طلخ باشد و بعضی ترش ...
تلخفرهنگ مترادف و متضاد۱. زننده، ناخوش، ناخوشایند، ناگوار ≠ خوش، گوارا ۲. مر ≠ پرحلاوت، خوش، شیرین ۳. حزین، غمناک، غمگین ۴. اخمو، بداخلاق، عبوس ۵. باده، شراب، می
تلخلغتنامه دهخداتلخ . [ ت َ ] (ص ) چیزی که دارای مزه ٔ ناگوار و غیر مطبوعی باشد. خلاف شیرین . (ناظم الاطباء). مُرّ (منتهی الارب ). پهلوی تاخل در تاخلیک بمعنی تلخی . طبری ، تل .
طلخشوقلغتنامه دهخداطلخشوق . [ طَ خ َ ] (معرب ، اِ) طلخشقوق است . (ترجمه ٔ صیدنه ٔ ابوریحان ). رجوع به طلخشقوق شود.
طلخوملغتنامه دهخداطلخوم . [ طُ ] (ع ص ، اِ) آب برگردیده رنگ و مزه . (منتهی الارب ). ماء اجن . (فهرست مخزن الادویه ).
طلخشوقلغتنامه دهخداطلخشوق . [ طَ خ َ ] (معرب ، اِ) طلخشقوق است . (ترجمه ٔ صیدنه ٔ ابوریحان ). رجوع به طلخشقوق شود.
طلخوملغتنامه دهخداطلخوم . [ طُ ] (ع ص ، اِ) آب برگردیده رنگ و مزه . (منتهی الارب ). ماء اجن . (فهرست مخزن الادویه ).