طلاق بائنلغتنامه دهخداطلاق بائن . [ طَق ِ ءِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) طلاق باین . طلاقی که از برای مطلق حق رجوع از آن در ایام عدة ابتدا موجود نیست . طلاق زوجه ای که زوج با او نزدیکی
طلاقلغتنامه دهخداطلاق . [ طَ ] (اِخ ) سوره ٔ شصت وپنجمین از قرآن کریم ، و آن مدنیه و دوازده آیت است ، پس از تغابن و پیش از تحریم .
طلاقلغتنامه دهخداطلاق . [ طَ ] (ع مص ) رها شدن زن از قید نکاح . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). رها شدن زن از عقد نکاح . (المصادر زوزنی ). رها کردن . (دهار). فسخ کردن عقد نکاح .
طلاقفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی ق، جدایی، متارکه، رهایی، فسخ نکاح، صیغه طلاق، طلاق بائن، طلاق رجعی عده مبارات بیوگی
بائنلغتنامه دهخدابائن . [ ءِ ](ع ص ) جداشونده . (از منتهی الارب ). جدا : پور سلطان گر بر او خائن شودآن سرش از تن بدان بائن شود. (مثنوی ).|| طلاق بائن ؛ مقابل طلاق رجعی . تطلیقة
طلاقفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (فقه، حقوق) جدا شدن زن و شوهر از یکدیگر، به وسیلۀ فسخ قید نکاح.۲. (اسم) شصتوپنجمین سورۀ قرآن کریم، مدنی، دارای ۱۲ آیه؛ نساءالصغری؛ نساءالقصری. طلاق بائن: [م
مبتوتهلغتنامه دهخدامبتوته . [ م َ ت َ ] (ع ص ) زن طلاق بائن یافته . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). زن ِ به طلاق ِ بائن کرده . زنی که او را طلاق داده اند.و رجوع به طلاق شود.
مطلقةلغتنامه دهخدامطلقة. [ م ُ طَل ْ ل َ ق َ ] (ع ص ) زن طلاق داده شده . ج ، مطلقات . (مهذب الاسماء). طلاق داده شده . (ناظم الاطباء). زنی بهشته . طلاق داده . طلاق گفته شده . خلیه