طسیلغتنامه دهخداطسی ٔ. [ طَ ] (ع ص ) مرد دل گرفته . مرد تخمه زده از روغن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
تسیلغتنامه دهخداتسی . [ ت ِ ](اِ) حقی که قماربازان صاحب خانه را دهند از برده های خویش . و این کلمه با تسو و تسگ از یک اصل است . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). و رجوع به تسگ و تسو ش
تثیلغتنامه دهخداتثی . [ ت َ ] (ع اِ) پست مقل . (ازقطر المحیط) (ناظم الاطباء). || پوست بر خرما. (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تسیلغتنامه دهخداتسی . [ ] (اِخ ) دهی در ناحیه ٔچرام کوه گیلویه است که در هفت فرسخ و نیم مشرق تل گرد واقع است . (از فارسنامه ٔ ناصری بخش دوم ص 272).
طسیعلغتنامه دهخداطسیع. [ طَ ] (ع ص ) مرد شوخ چشم بی غیرت . || مرد حریص بی خیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
طسیملغتنامه دهخداطسیم . [ طُ س َ ] (اِخ ) فی المثل : اورده میاه َ طسیم ؛ در حق کسی گویند که در گمراهی و ضلالت باشد و به صواب چیزی نرسد. (منتهی الارب ).
طسیعلغتنامه دهخداطسیع. [ طَ ] (ع ص ) مرد شوخ چشم بی غیرت . || مرد حریص بی خیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
طسیملغتنامه دهخداطسیم . [ طُ س َ ] (اِخ ) فی المثل : اورده میاه َ طسیم ؛ در حق کسی گویند که در گمراهی و ضلالت باشد و به صواب چیزی نرسد. (منتهی الارب ).
طسعلغتنامه دهخداطسع. [ طَ س ِ ] (ع ص ) مرد شوخ چشم . || بی غیرت . || حریص بی خیر. طسیع مثله فی الکل . (منتهی الارب ) (آنندراج ).