طسلغتنامه دهخداطس . [ طَس س ] (ع مص ) غالب آمدن کسی را در خصومت و ساکت و خاموش کردن او را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). || فروبردن کسی را در آب . غوطه دادن کسی
طسلغتنامه دهخداطس . [ طَس س ] (معرب ، اِ) تشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). طشت . طَسّة و طِسّة مثله . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ، طُسوس ، طِساس ، طَسیس ،طَسّات . و رجوع به
طسلغتنامه دهخداطس . [ طا سین ْ ] (اِخ ) سورتی است از قرآن . جمع آن ذوات طس است نه طواسین . (منتهی الارب ). و طس آغاز سوره ٔ نمل را مفسرین گفته اند سوگند است یعنی سوگند به خدای
طسفرهنگ واژگان قرآناز حروف مقطعه و رموز قرآن (در روايتي از امام صادق عليه السلام آمده که طس معنايش "انا الطالب السميع : من (خداوند) طالب و شنوايم "است )
طثلغتنامه دهخداطث . [ طَث ث ] (ع اِ) نوعی از بازیچه ٔ کودکان که می افکنند چوب مدور را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بازیی است کودکان را. و آن چنان است که چوبی مدور میاندازند، و
تسلغتنامه دهخداتس . [ ت َ ] (اِ) طپانچه و سیلی باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). طپانچه باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از فرهنگ رشیدی ) : رخ اعدات از تس نک
طساءلغتنامه دهخداطساء. [ طَ س َءْ ] (ع مص ) ناگوارد شدن و دل گرفتن از روغن و چربش . || شرم داشتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یقال : طَسَاءَ فلان ؛ اذا استحیی . (منتهی الارب ).
طسوشیلغتنامه دهخداطسوشی . [ ] (اِخ ) عنوان پادشاهان ایشان [ ملوک چین ] به میزان جاه و جلال و بزرگی شهرهای زیر فرمان پادشاه وابستگی دارد، از این رو پادشاهی را که بر شهر کوچکی فرما
طساسلغتنامه دهخداطساس . [ طَس ْ سا ] (اِخ ) نسبتی است که به ابوالفضل بن زیاد البغدادی داده اند از آن جهت که تشتگر بود و معروف گردید به طساس بغدادی . (سمعانی ).
طساسلغتنامه دهخداطساس . [ طَس ْ سا ] (ع ص ) تشتگر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سازنده ٔ تشت . رجوع به طس شود.
طساسةلغتنامه دهخداطساسة. [ طِ س َ ] (ع اِمص ) تشتگری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). طشت سازی . رجوع به طس شود.